جملات زیبای کتاب دختر انار | طاقچه
تصویر جلد کتاب دختر انار

بریده‌هایی از کتاب دختر انار

نویسنده:ایشا سعید
امتیاز
۴.۶از ۶۹ رأی
۴٫۶
(۶۹)
از آخرین بعدازظهری که در مدرسه گذراندم این‌ها در خاطرم مانده: بوی تخته‌سیاهِ پُر از گردوخاک، صدای بچه‌هایی که پشت در ایستاده بودند و بیش از همه، این‌که چه‌قدر به زندگی معمولی‌ام عادت کرده بودم.
𝘙𝘖𝘡𝘈
من پسر بودم، باز هم مجبور بودم در خانه بمانم و لباس‌ها را تا بزنم و اتو کنم؟ اگر پسر بودم، پدرم باز هم به همین راحتی از من می‌خواست که رؤیاهایم را فراموش کنم؟
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
زندگی عادلانه نیست. شاید این حرف درست بود اما نباید با این توجیه همه‌چیز را می‌پذیرفتیم و با هر شرایطی کنار می‌آمدیم.
کاربر samin
بیشتر مردمِ این اطراف با دیدن دختری که دوچرخه‌سواری می‌کند، چهره در هم می‌کشیدند. پدر و مادرِ حفصه هم درست‌وحسابی به او فهمانده بودند که دوست ندارند دخترشان دوچرخه‌سواری کند. او گفت: «وقتی برادرهام می‌تونن دوچرخه‌سواری کنن، من هم باید بتونم.
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
همیشه انتخاب دیگه‌ای هم هست. اما تو چیزی رو انتخاب کردهٔ که ازش می‌ترسی، چون می‌دونی که کار درستیه، شجاعت یعنی همین.»
مریم قاسم پور
بعضی وقت‌ها دلم می‌خواست آن‌قدر موشکافانه به همه‌چیز توجه نمی‌کردم. شاید در آن صورت، هرگز نمی‌فهمیدم که به نظر آن‌ها، دختر بودن تا این اندازه بد است.
Mahdokht
«خواهر من هم یه بار همین اشتباه رو کرد. اون‌قدر جست‌وخیز کرد که در نوشابه از جا پرید. لکه‌های نوشابهٔ گازدار هنوز روی سقف خونه‌مون هستن.» نبیله به من لبخند زد، به طرف ممتاز برگشت و گفت: «می‌بینی؟ من تنها کسی نیستم که این کار رو کرده. خیلی‌ها این اشتباه رو می‌کنن.» من هم به او لبخند زدم. به او نگفتم که وقتی این اتفاق افتاد، صفا فقط دو سالش بود.
ن. عادل
چه فایده داشت که تا این اندازه ثروتمند باشد و این‌همه آدم زیر دستش کار کنند، اما نتواند در باغچهٔ خودش باغبانی کند؟ این‌که آزادی نبود!
mahtab
او بخشی از وجودم بود. من نمی‌توانستم به این قانون عمل کنم. عُمَر هم نمی‌توانست. پس پنهانی یکدیگر را می‌دیدیم و با هم حرف می‌زدیم،
Mahdi
«وقتی برادرهام می‌تونن دوچرخه‌سواری کنن، من هم باید بتونم. تازه، شاید یه روزی من پا جای پای زینت عرفان بذارم و همهٔ پاکستان رو با دوچرخه بگردم.»
Mahdi
بعضی وقت‌ها آدم مجبور می‌شه کاری رو بکنه که دلش نمی‌خواد.»
رزا غرق در کتاب:)
حالا دیگر می‌دانستم که یک نفر می‌تواند رؤیاهای زیادی داشته باشد و به واقعیت پیوستن همهٔ آن‌ها را به چشم ببیند. همین حالا یکی از رؤیاهایم داشت به واقعیت می‌پیوست. داشتم این عمارت را پشت سر می‌گذاشتم.
mahtab
فکر می‌کردم امیدهایم یکسره بر باد رفته‌اند، ولی امید هرگز از بین نمی‌رفت و همواره راهش را به سوی من پیدا می‌کرد.
حسین علیزاده
«ای کاش؟ بابای منم همه‌ش غرغر می‌کنه که همیشه کلی پول حروم کتاب و لباس مدرسهٔ من می‌شه. ولی می‌دونه که اگه من رو بفرسته مدرسه، دردسرش خیلی کمتر از زمانیه که توی خونه باشم. اَمَل، نمی‌تونی فقط بگی ای کاش! باید اون‌قدر پافشاری کنی که قبول کنه.»
Mahdi
ناگهان احساس کردم که خسته‌ام. خسته از احساس ناتوانی. خسته از این‌که بابت توقع زیاد دیگران، نیازهای خودم را نادیده بگیرم. مثل این مرد. این غریبه که می‌خواست دل‌خوشی‌ام را بخرد و مرا از همین شادی کوچک هم محروم کند
Mahdi
دخترهای شجاع را در تمام نقاط دنیا می‌توان یافت
ayeh91
تو چیزی رو انتخاب کردهٔ که ازش می‌ترسی، چون می‌دونی که کار درستیه، شجاعت یعنی همین.»
نور
هیچ‌وقت نفهمیده بودم که مادرم برای اداره کردنِ خانه چه‌قدر زحمت می‌کشد.
رزا غرق در کتاب:)
برای بهتر کردن دنیا، لازم نیست حتماً در تیتر رسانه‌ها ظاهر شویم. هر فعالیتی که در جامعهٔ خودمان و فراتر از آن، برای تبلیغ خیر و خوبی انجام می‌دهیم اهمیت دارد.
j
صفا با اخم گفت: «من کِی می‌تونم برم مدرسه؟» ربیعه زبانش را برای او درآورد و گفت: «وقتی که آدم بشی!» سیما پادرمیانی کرد تا جرّوبحث آن‌ها تمام شود. مادرم صفا را گرفت و روی زانوهایش نشاند. وقتی حرف به عروسی خواهر حفصه و آماده شدن برای جشن رسید، ناگهان همه با هم حرف زدند. برایم سخت بود که به همهٔ حرف‌هایشان توجه کنم. احساس می‌کردم که صدای خنده‌ها، پرحرفی‌ها و جیغ‌های خواهرهایم، همان صداهایی که آن‌قدر دلتنگشان بودم، مرا خسته کرده است. سعی کردم خودم را آرام کنم و همهٔ آن صداها را با دل‌وجان به ذهن بسپارم، تا وقتی که این‌جا نیستم، همه‌چیز را خوب به خاطر بیاورم.
Urania
ملاله بدون شک یک دختر شجاع است، اما حتی خود او تصدیق می‌کند که تنها یک نفر از خیل جوان‌هایی است که برای باورهایشان می‌جنگند و راه درست را انتخاب می‌کنند، حتی اگر برایشان عواقب سختی به همراه داشته باشد و مخاطراتِ قدم گذاشتن در آن راه، بیش از حدّ تحملشان باشد. اسم بیشتر این افراد هیچ‌وقت در تیتر روزنامه‌ها ظاهر نمی‌شود، ما هرگز آن‌ها را نخواهیم شناخت و متأسفانه، داستان بیشتر آن‌ها برخلاف داستان ملاله، پایانی خوش ندارد.
Mmd Rmpr
عُمَر کنار رودخانهٔ باریکی که از وسط روستا می‌گذشت، منتظرم بود. این، یکی از جاهایی بود که معمولاً همدیگر را می‌دیدیم؛
Mahdi
این زندگی جدید مدام مرا وادار می‌کرد تا بین چیزهایی که هیچ‌کدام را نمی‌خواستم، یکی را انتخاب کنم
Mahdi
من می‌دانستم که آن‌ها یک فرزند پسر می‌خواهند.
🧠𝑴𝑨𝑮𝑯𝒁 𝑲𝑬𝑻𝑨𝑩🦋
من می‌دانستم که آن‌ها یک فرزند پسر می‌خواهند. حرف همسایه‌ها و نجواهای درونِ خانه را شنیده بودم. آن‌چه در احوال پدر و مادرم می‌دیدم ناامیدی نبود. آن‌ها در هم شکسته بودند. وقتی خواهرهای دیگرم به دنیا آمدند، من آن‌جا حضور نداشتم. آیا آن زمان هم پدر و مادرم همین حال را داشتند؟ هنگام به دنیا آمدنِ من هم اوضاع همین‌طور بود یا چون من اولین فرزند بودم، دختر بودنم از نظرشان اشکالی نداشت؟ بعضی وقت‌ها دلم می‌خواست آن‌قدر موشکافانه به همه‌چیز توجه نمی‌کردم. شاید در آن صورت، هرگز نمی‌فهمیدم که به نظر آن‌ها، دختر بودن تا این اندازه بد است.
رزا غرق در کتاب:)
همیشه کسی هست که زورش از اون یکی بیشتر باشه و این‌جوریه که قدرت به صورت متوازن تقسیم می‌شه. ولی این درست نیست
j
«نه، عادلانه نیست. ولی زندگی همینه.»
j
فکر می‌کردم امیدهایم یکسره بر باد رفته‌اند، ولی امید هرگز از بین نمی‌رفت و همواره راهش را به سوی من پیدا می‌کرد.
ن. عادل
«من شجاع نیستم. در حد مرگ ترسیده‌م. ولی هیچ انتخاب دیگه‌ای ندارم.» «همیشه انتخاب دیگه‌ای هم هست. اما تو چیزی رو انتخاب کردهٔ که ازش می‌ترسی، چون می‌دونی که کار درستیه، شجاعت یعنی همین.»
ن. عادل
فکر می‌کردم امیدهایم یکسره بر باد رفته‌اند، ولی امید هرگز از بین نمی‌رفت و همواره راهش را به سوی من پیدا می‌کرد.
کاربر ۷۹۵۶۲۱۰

حجم

۱۶۷٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها

۲۱۶ صفحه

حجم

۱۶۷٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۷

تعداد صفحه‌ها

۲۱۶ صفحه

قیمت:
۱۵۲,۰۰۰
تومان