
الف ط
۴۶
دنیایی که اجازه میدهد من پوتین ضدآب داشته باشم و یک نفر دیگر کفش تنیسِ سوراخ، حتماً ایرادی دارد.
پریا
۱۸
دنیایی که اجازه میدهد من پوتین ضدآب داشته باشم و یک نفر دیگر کفش تنیسِ سوراخ، حتماً ایرادی دارد.
Moonlight🌕
۱۱
آدمها خیلی شکننده و خیلی آسیبپذیرند و خیلی سخت بهبود پیدا میکنند.
🪷.Mohadd3.⛈️
۶
گذشته، مثل لکهای که با شستن هم پاک نمیشد، بهشان چسبیده بود.
الف ط
۵
ممکن نبود واقعی باشد، اما واقعی بود. ممکن نبود، ولی بود.
Sara
۴
«خوب میشه. بذار یهکم زمان بگذره.»
در صدایش تردیدی بود که فهمیدم خودش هم حرف خودش را باور ندارد.
mahzooni
۳
«من یه آدمبزرگم. برای ترک کردن میز نیاز به اجازه گرفتن ندارم.»
Book
۳
همیشه وقتی چیزهایی بهتر از چیزهای دیگران داشتم، عذاب وجدان میگرفتم.
Book
۳
دنیایی که اجازه میدهد من پوتین ضدآب داشته باشم و یک نفر دیگر کفش تنیسِ سوراخ، حتماً ایرادی دارد.
mahzooni
۳
گفتم: «ببین، لازم نیست بترسی. من نمیخوام اذیتت کنم. فقط اسمت رو بهم بگو.»
«عمهجان بهم میگه دختر.»
«دختر که اسم نیست. چیزیه که تو هستی.»
«خب مگه اسم همین نیست؟ اینکه تو چی هستی.»
«نه، اسم یعنی اینکه که تو کی هستی؟»
«من که فرقش رو نمیفهمم. تازه دختر تنها اسمیه که من دارم.»
tulip girl
۱
با زمزمهای در تاریکی آغاز میشود. همیشه اسم دختر است و همیشه کشدار و وهمآلود. پیرزن آن را از لای سوراخهای کلید و ترکها فوت میکند به داخل و بین طبقات بالا و پایین میبرد تا گوش دختر را پیدا کند و در آن بنشیند. ای ـ ریک ـ آه... بهجز دختر، هیچکس آن را نمیشنود.
tulip girl
۱
از چهرهٔ غمگین دختر رویم را برگرداندم. گاهی تحمل دیدنش را نداشتم. چه میشد اگر خواهرم پنجاه سال بعد درست با شکل و شمایل سلن برمیگشت؟
ایران آزاد
۱
من پوتین پیادهرویام را گذاشتم کنار کفش تنیس کهنهاش. همیشه وقتی چیزهایی بهتر از چیزهای دیگران داشتم، عذاب وجدان میگرفتم. دنیایی که اجازه میدهد من پوتین ضدآب داشته باشم و یک نفر دیگر کفش تنیسِ سوراخ، حتماً ایرادی دارد.
Sara
۱
«یه کاری بگو که مثل آدمهای واقعی بتونه انجام بده.»
«اون به حرفهام گوش میده. هیچکس دیگهای گوش نمیده. اون با من صحبت میکنه. هیچکس دیگهای این کار رو هم نمیکنه.»
Sara
۱
«همین الان بهت گفتم. راز وقتی رازه که به کسی چیزی نگی.»
tulip girl
۰
است. پیرزن به عروسک صدای قشنگی میدهد. عروسک از صدای قشنگش استفاده میکند تا به دختر بگوید که هیچکس او را دوست ندارد؛ اما او دوستش دارد. به دختر میگوید که هیچکس دیگری او را درک نمیکند؛ اما او درکش میکند؛ بهخصوص برادرش. خودش این را نمیداند که برادرش از او متنفر است؟ تا حالا نمیدانسته؟
الف ط
۰
آن شب بعد از شام، اریکا دربارهٔ پسرِ توی اتوبوس و حرفهایی که زده بود، با مامان و بابا صحبت کرد. مامان و بابا هم با من همنظر بودند. این مزرعه خیلی خیلی قدیمی بود و سالهای سال کسی در آن زندگی نکرده بود. درست از آنجور جاهایی بود که مردم با این قصهها برایش داستان میسازند.
بابا گفت: «حتماً این هم نسخهٔ محلی یه افسانهٔ شهریه. مثل داستان اون مردِ...»
مامان با نگاهِ تندش مانع ادامهٔ حرف بابا شد.
Hami
۰
آدمها خیلی شکننده و خیلی آسیبپذیرند و خیلی سخت بهبود پیدا میکنند.
