اینکه هر وقت شب میشه و توی تاریکی میمونم، اگه نترسم و یهکم صبر کنم حتما صبح میشه... اینکه عمر پروانهها چقدر کوتاهه ولی با همهٔ وجودشون از زندگی لذت میبرن و هر چقدر بتونن پرواز میکنن... یا اینکه دریا و کوه و رودخونه همونقدر که زیبا هستن میتونن خطرناک و بیرحم باشن، مثل خیلی آدمهایی که دور و برمون هستن، ظاهر فریبندهای دارن ولی نباید زیاد بهشون نزدیک شد... توی روستاها از مردم یاد گرفتم که میشه بدون توقع مهربون بود و میتونی ببخشی بیاونکه منتظر جبران باشی... اینرو هم یاد گرفتم که هر چی دنیات بزرگتر باشه، راحتتر از علائقت میگذری، کمتر کینه به دل میگیری و دستهات جای اینکه مشت باشه باز میشه و نفست بهتر بالا میآد.