
Mohammad
۳۰
لحظهٔ خاصی در زندگی آدم سر میرسد و بعد درمییابی روزهایی را که همراهِ مردگان گذراندهای افزونترند از آنانی که همراهِ زندگان.
Mohammad
۲۱
نه، تو مجبور نیستی باید و نبایدهایی را که سعی میکنند قالبت کنند بپذیری. میتوانی جلوشان بایستی
Mohammad
۱۱
ما بچههای پولداری نبودیم که بتوانیم به کمک والدینمان متکی باشیم. و همینکه از دانشکدهها درمیآمدیم دیگر برای همیشه زندگیمان منوط میشد به خودمان. همگیمان رویارو با موقعیتِ واحدی بودیم و همگیمان هم اوضاع دستمان بود، اما با اینحال آنها یکجور رفتار کردند و من جوری دیگر.
حنا
۲
یا بخور یا خورده میشوی. این قانون جنگل است دوست من، و اگر دلش را نداری تا وقتی هنوز فرصتش هست از زمین برو بیرون.
maemae__
۲
نه، تو مجبور نیستی باید و نبایدهایی را که سعی میکنند قالبت کنند بپذیری. میتوانی جلوشان بایستی، باهاشان تفریح کنی، دستشان را بخوانی. خوشایندی و صداقت ملالآورِ نهفته در زندگی امریکایی چیزی بیش از یک دروغ نبود، یک نمایشِ تبلیغاتی بیحسوحال.
MoonShadow
۱
یادمان داده بود به «آزادی و عدالت برای همه» معتقد باشیم، حقیقت اما این بود که آزادی و عدالت در اغلبِ موارد باهم منافات داشتند.
حنا
۱
کل مملکت تبدیل شده بود به یک آگهی تلویزیونی عظیم، نطقی غرّا و لاینقطع که بیشتر بخرید، بیشتر پول دربیاورید، بیشتر خرج کنید، که دورِ درختِ پول برقصید، تا وقتی از این جنون محض تلاش برای همپایی با بقیه به حالِ مرگ بیفتید.
maemae__
۱
ما بچههای پولداری نبودیم که بتوانیم به کمک والدینمان متکی باشیم. و همینکه از دانشکدهها درمیآمدیم دیگر برای همیشه زندگیمان منوط میشد به خودمان.
maemae__
۱
پول گسلِ میانشان بود و شد تنها منشأ بیامانِ جار و جنجالهای بینشان. مصیبت این بود که هر دوشان آدمهای خوبی بودند ــ دلسوز، شریف، سختکوش ــ و اگر آن یک کارزارِ حادّشان را بگذاریم کنار، حسابی باهم تفاهم داشتند. من بهدلیل نوع خاص زندگی خودم هیچگاه نتوانستم بفهمم چهطور موضوعی کمابیش بیاهمیت همچون پول، میتواند آنقدر گرفتاری بینشان بهوجود بیاورد. پول اما ــ البته که ــ هیچگاه صرفاً پول نیست. همیشه چیزی دیگر هم هست، همیشه چیزی فراتر است، و همیشه هم حرفِ آخر را میزند.
farshad
۰
اِچ. اِل. هیومز آدمِ شیزوفرنیکِ مَشنگی نبود که دستوراتش را از مرکزِ فرماندهی مریخ بگیرد. نویسندهای بود ویرانشده و بهتهرسیده که در تالابِ خودآگاهی خودش به گِل نشسته بود، و بهجای اینکه رها کند و بهکل دست از زندگی بشوید، این معرکهٔ مضحکِ جمعوجور را عَلَم کرده بود تا به خودش روحیه بدهد. پول دوباره برایش مخاطب آورده بود
مرسده خدادادی
۰
بعضی شغلها وقتی شروع میشوند یک چیزند و وقتی تمام میشوند یک چیزِ دیگر، عین غذای حاضری که آدم نمیتواند جلوِ خودش را برای ور رفتن و بهتر کردنش بگیرد، چیزهای دیگری هم بهش میزند تا ببیند مزهاش بهتر میشود یا نه.
مرسده خدادادی
۰
لحظهٔ خاصی در زندگی آدم سر میرسد و بعد درمییابی روزهایی را که همراهِ مردگان گذراندهای افزونترند از آنانی که همراهِ زندگان.
مرسده خدادادی
۰
نمیخواهم زیاده از حد خرافاتی بهنظر بیایم، اما وقتی آدم یادش میآید قضایا چهطور از آب درآمد به سرش میزند که ما نفرین شده بودیم، که مهم نبود هر کدامِ ما چه کردیم یا نکردیم، شکست خوردنمان محتوم بود.
asiyeah
۰
رابطهٔ من با پول همیشه رابطهای معیوب، مرموز و پُر از تمایلاتی ضدونقیض بود، و حالا داشتم تاوانِ سر باز زدنم از اتخاد تصمیمی مشخص در بابِ همین مسئلهٔ پول را میدادم.
maemae__
۰
همدلی من اما بهتمامی با ستمدیدهها بود، با ندارها، با پاییندستیهای نظمِ اجتماعی؛ و چنان اتومبیلی مرا از شرم سرشار میکرد ــ نهفقط شرم از خودم، بلکه از زندگی کردن در دنیایی که اجازه میداد چنین اتفاقاتی هم بیفتد.
