هرکه در عشق سر از قلّه برآرد هنر است
همه تا دامنهٔ کوه تحمّل دارند
مهدی
وجی که نپیوست به ساحل به من آموخت
در عین توانستن پرهیز قشنگ است
زهراخاوری
هر کس آمد ضربهای بر من زد و از من گذشت
من شباهتهای دردآلود با در داشتم
محدثه
سفر هر که را دیدهام برده است
سفر هیچکس را نیاورده است!
کرم کتابخوان
دلواپسِ قضاوتِ مردم نباش، عشق
چیزی که دیر میبرد از آدم آبروست!
زهراخاوری
من مجمعالجزایرِ تنهایی و غمم
پهلو بگیر پهلوی من شاد کن مرا
محدثه
شانههایت را برای گریهکردن دوست... نه!
من سر از زانوی تو ای غم! مگر برداشتم؟
زهراخاوری
«کِی تو را از یاد خواهم برد؟» گفتم؛ عشق گفت
بینهایت، بینهایت، بینهایت مانده است
زهراخاوری
عشق در این عصرِ پُرنفرت کلاهِ تازهایست
تا که بگذارند برخی، عدّهای برداشتند
هرگز از امثالِ تو خالی نمیشد روزگار
نصف خودکارت اگر آن عدّه جوهر داشتند!
کرم کتابخوان
مرغی شدهام جلدِ تو و قسمتم این است
هرجا بروم باز گرفتار بمانم
مهدی
تا غمت خار گلو هست، گلوبند چرا؟
کشتههایت چه نیازی به تجمّل دارند؟
مریم دانش