نمیدانستم چرا، ولی هرچه کردم دلم راضی نشد یکجا پناه بگیرم تا سر و صداها بخوابد بعد راه بیفتم. دلم میخواست با اوضاع لجبازی کنم. لج و لج و لج
Elahe
میگوید تو دیگر برگرد؛ ممکن است اینجا آشنایی کسی ببیندمان و شر درست شود. ناچار خداحافظی میکنیم. او میرود طرف ایستگاه و من میایستم به تماشای راه رفتنش.