مشتم را روی زمین کوبیدم. «داستانسراها قراداد امضا میکنند یا قسم خونی میخورن که سرسخت و لجباز و اعصاب خرد کن باشن؟»
لبخند آرامی روی صورتش نشست. «نه. هر داستانسرا انتخاب میکنه که چهجوری کسایی رو که مسئولشونه راهنمایی کنه. دربارش فکر کن یِلِنا. تو خوب از دستورا اطاعت نمیکنی. حالا گوشت رو بخور تا سرد نشده.»