همه که رفتند زن چارچوب در را رها کرد و رفت به اتاق و ایستاد کنار تختِ خالی و به چینهای ملافه نگاه کرد و به جای سرِ مرد روی بالش و آرزو کرد که مرد، پشتِ فرمان اتومبیلش و در آن خیابان خلوت، زود به کما رفته باشد و هیچ نفهمیده باشد و دردی نکشیده باشد. والا دلش برای تنهایی زن میسوخته.
Majid