جملات زیبای کتاب ترانه ایزا | طاقچه
تصویر جلد کتاب ترانه ایزاsubscriptionAvailable

کتاب ترانه ایزا

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۷۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
ماگدا سابو، نگار شاطریان
انتشارات: 
نشر بیدگل

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
خیآل
۶۶
«یه‌کم وقت می‌خوام تا خودم رو جمع‌وجور کنم. آخه خیلی دوستش داشتم.»
hamtaf
۱۷
زمستان در نظرش اثری بود طراحی‌شده با گچ، بهار با آبرنگ، تابستان با رنگ‌روغن و پاییز از آن کارهای چاپ فلزی یا حکاکی‌شده روی چوب.
نسیم رحیمی
۱۶
فقط مرده‌ها نیستن که به آرامش نیاز دارن، زنده‌ها هم به آرامش نیاز دارن. دلم نمی‌خواد خودت رو با گریه‌زاری هلاک کنی
hamtaf
۱۵
آدمیزاد هر چیزی را فراموش می‌کند، کافی است ذهنش را درگیر چیز دیگری کند، حتی چیزی که هرگز پیش از آن دغدغه‌اش را نداشته است.
hamtaf
۱۰
اولین بار که فهمیدم آدم خودخواهی هستی گریه کردم، وقتی فهمیدم تا جایی حاضری برای این‌واون ازخودگذشتگی کنی که مزاحم کارت نباشه.
hamtaf
۷
درطول این سال‌ها به آزادی غم‌باری که مختص آدم‌های تنهاست خو کرده بود،‌ اینکه مجبور نبود به کسی جواب پس‌بدهد، اینکه مجبور نبود به آدم‌ها توضیح بدهد کِی و کجا می‌رود و کِی برمی‌گردد. واقعاً خودش هم نمی‌دانست چرا این‌قدر برایش آزاردهنده است که به مادرش بگوید کجا دارد می‌رود؛ او که با کسی رفت‌وآمد پنهانی‌ای نداشت
نسیم رحیمی
۶
زن بیچاره تصورش اینه که گذشتهٔ آدم‌های مسن وبال گردنشونه. ولی نمی‌تونه ببینه همین گذشته چقدر راه‌گشاست و ارزشمنده؛ و کلیدی برای ورود به زمان حال.»
hamtaf
۵
هروقت یکی از بچه‌ها تمایلی به یادگیری نشان نمی‌داد و راه نمی‌آمد، بچه را می‌زد، بی هیچ خشمی، درست مثل پزشکی که با خونسردی دارویی بدمزه تجویز می‌کند چون صلاح بیمار در آن است.
خوش
۵
از این فکر لرزه بر اندامش افتاد، نه چون حقیقت داشت،‌ بلکه چون خودش به این تشخیص رسیده بود.
da☾
۵
در نهایت با تقدیرش کنار آمد.
da☾
۴
خیلی ساده از تنها بودن لذت می‌برد، از اینکه کسی دور و برش نباشد که مصاحبت او را بطلبد، به‌خصوص که مجبور نباشد با غم‌وغصهٔ یک نفر دیگر سر کند
da☾
۴
دنیایی که از بیرون به او فشار می‌آورد و دنیای درونش، دنیایی که با آن خو گرفته بود، چندان باهم سازگار نبودند
aram0_0
۴
مغازه‌ها پر از آدم بود، بچه‌ها گریه می‌کردند و ترافیک سنگین بود. چراغ راهنمای ماشین‌ها چشمک می‌زد. یک‌جورهایی به آنها غبطه می‌خورد، به این شتاب‌زدگی‌شان؛ هیچ‌وقت آگاهانه به این فکر نکرده بود که احتمالاً کسی جایی انتظارشان را می‌کشد. هیچ‌کس منتظر او نبود، به‌جز سگشان، کاپیتان.
hamtaf
۳
شگفت‌زده شد وقتی دید هنوز قادر است در مواجهه با چیزها از خودش ذوق‌وشوق نشان دهد و اینکه هنوز دستخوش احساسات می‌شد، احساساتی جز غم و اندوه
da☾
۳
مطمئنم که می‌خوام زندگی کنم. البته یقین ندارم ولی به نظرم این‌طوری می‌آد.
Alexa
۳
حالا دیگر چطور ممکن بود آنجا حکم «خانه» را داشته باشد؟
نسیم رحیمی
۲
توی خانهٔ خاله اِما یاد گرفته بود که شگون ندارد آدم بلندبلند دربارهٔ اتفاقات بد حرف بزند یا در واقع نام چیزی را به زبان بیاورد که آسایش آدم را به‌هم می‌زند، چون فرشته‌هایی پشت‌سرت هستند که با دقت گوش می‌دهند، دو فرشته، یکی سفید و یکی سیاه، و آن که سیاه است خیروصلاحمان را نمی‌خواهد. خدا نکند به گوشش بخورد که آدم‌ها از چه چیزی بیش از همه می‌ترسند یا بو ببرد که علت آن ترس چیست، آن‌وقت عدل همان چیزی را که بی‌محابا به زبان آورده بودند به سرشان می‌آورد.
da☾
۲
صورتی که مقابلشان بود متین بود و بی‌تفاوت و خالی از هرگونه احساس، خالی از هر حسی که نشان بدهد حالا که می‌رود دلش گرفته یا مثلاً خوشحال است که دارد راه می‌افتد.
da☾
۲
آدمیزاد هر چیزی را فراموش می‌کند، کافی است ذهنش را درگیر چیز دیگری کند، حتی چیزی که هرگز پیش از آن دغدغه‌اش را نداشته است.
خاقانی
۲
حالا تنها یک نفر بود که از او فاصله داشت و آن همان کسی بود که در اتاق بغل خوابیده بود، آنتال. او از طاق آسمان هم از او دورتر بود.
Sajede
۲
نکند مرده بود و خودش متوجه نشده بود؟ یعنی ممکن است آدم بمیرد بی‌آنکه خودش بفهمد؟
Alexa
۲
وینس به زندگی عشق می‌ورزید؛ چه آس‌وپاس بود، چه بیکار چه مریض، بازهم صِرف زنده‌بودن، بودن روی زمین، همین‌که هر روز صبح بیدار می‌شد و شب باز به رختخواب می‌رفت، همین‌که جایی بود که باد می‌وزید، که خورشید می‌تابید و باران نم‌نم یا شرشر می‌بارید، برایش شگفت‌انگیز بود.
Alexa
۲
دلم می‌خواست تو ذهنم قیافهٔ زندهٔ پدرم باقی بمونه.
Sajede
۲
آدمیزاد هر چیزی را فراموش می‌کند، کافی است ذهنش را درگیر چیز دیگری کند، حتی چیزی که هرگز پیش از آن دغدغه‌اش را نداشته است.
هانیه🫧
۲
نگاه آنتال پرسشگرانه بود، ایزا هم با نگاه جوابش را داد. پیرزن نه سؤال را فهمید نه از جواب سردرآورد. وقتی بچه بود و پدرومادرش زنده بودند، آنها بودند که زمام امور را در دست داشتند. حالا هم احساس می‌کرد باز بچه‌ای است در حضور بزرگ‌ترها، امیدوار اما وحشت‌زده.
hamtaf
۱
حق با او بود، همیشه حق با او بود، مسئله فقط این بود که آدم‌های پیر رفته‌رفته به اشیا دل می‌بندند و آن‌وقت آن اشیا برایشان معنایی می‌یابد که برای جوان‌ترها ندارد.
hamtaf
۱
«تو هیچ‌وقت پیر نمی‌شی. این‌قدر بی‌مسئولیتی که امکان نداره پیر بشی.»
da☾
۱
فقط دلش می‌خواست راحتش بگذارند.
da☾
۱
«حالا تک‌وتنها باید چی‌کار کنم؟»
da☾
۱
چرا آدم‌ها هیچ احترامی برای نیاز او به سکوت قائل نیستند؟