من از او پرسیدم:
ـ چرا این قدر خستهای؟
در جوابم گفت:
ـ حوصلهام سررفته. دلم از همه چیز و همه کس بهم میخورد. مثل این است که همه بوی گند میدهند.
من برای آنکه تسلایی به او داده باشم گفتم:
ـ به نظر من این سفر برای تو خیلی خوب است. سعی کن مدت بیشتری بمانی و کمی از محیط اینجا دور بشوی. بلکه این دوری کمی راحتت بکند.
برگشت و به من نگاه کرد و گفت:
ـ خانلرخان، اصولاً من یک نقشهای دارم. نقشهای دارم که باید بروم.
این آخرین گفتگوی من و او بود و فردایش صادق از ایران رفت و ما دیگر از او بیخبر ماندیم. از آنجا فقط یک بار نامه خیلی کوتاه برای من نوشت که تلخی و یأس از آن بخوبی محسوس بود»