
Hana
۹۵
هیچوقت نمیدانی چه چیزی انتظارت را میکشد.
کاربر ۲۲۲۹۷۴۴
۷۲
من شاید کمی باهوش باشم، اما از آنجایی که نمیتوانم ببینم توی مغز دیگران چه خبر است و نمیتوانم مغز آنها را با مال خودم مقایسه کنم، نمیتوانم بااطمینان بگویم که باهوشم.)
Mahya
۷۱
آسمان شبیه یک کریستال آبی آرام است؛
رادیو سکوت :)
۴۳
حالا دیگر تردید دارم که آیا اصلاً من میتوانم روزی یک نویسندهٔ واقعی بشوم یا نه؟
chocolate
۴۱
پدر متوجه مسائل زندگی نیست؛ او در ذهنش زندگی میکند.
Zahra Darvishi
۳۴
همیشه قبل از اینکه به یاد بیاورم اوضاع عوض شده، با خودم فکر میکنم که میلی در چه حال است؟ گاهی فراموش میکنم که اینجا نیست. یک لحظه بهطرز وحشتناکی دلتنگش میشوم و یک لحظه بعد با خودم فکر میکنم: یعنی میلی آینهاش رو بهم قرض میده؟ و بعد به یاد میآورم که او دیگر پیش ما نیست و بیشتر دلم برایش تنگ میشود. عادت به خواهر داشتن، عادت سختی است که نمیشود به این راحتیها آن را فراموش کرد.
مهدیاروان
۳۲
برایم سؤال است که یعنی همیشه همینطور پیش میرود؟ مرتب بزرگتر میشویم و تغییر میکنیم و از کارهای احمقانهٔ گذشتهمان شرمسار میشویم؟ هر سال میفهمم که چهقدر یک سال پیش جاهلانه رفتار کردهام.
Book
۳۱
کتابها راهی برای بزرگ کردن روح آدمهان.
Miss.Y
۲۶
او فقط خیلی - بیشازحد - به فکر دیگران است و حتی شاید بتوان گفت که بیشازحد تنهاست.
شهرزاد بانو
۲۵
پدرم شیطانِ مؤنث تاسمانی صدایم میزند. میلی هم خانم خرابکار صدایم میزند؛ اما حرفهای میلی برایم اهمیتی ندارد. حداقل شبیه آن مردی نیستم که هفتهٔ پیش در تیتر اول روزنامهٔ کلیفتون دیسپَچ در موردش مقاله نوشتند؛ یکی که بوریتوهای هفتلایهٔ تاکو بل که هزاران دلار میارزند را توی حیاط جلویی خانهاش گذاشته بود تا اژدهایان بیایند و آنها را نوشِجان کنند.
آسمان شبیه یک کریستال آبی آرام است؛ البته اگر ابر سیاهی را که در دوردست جا خوش کرده، در نظر نگیریم
Miss.Y
۱۳
مرتب به خودم میگویم نگران نباش؛ اما انگار هربار که چنین چیزی به خودت میگویی، دهبار بیشتر نگران میشوی.
Maria:)
۱۲
کیهان نهتنها از چیزی که ما فکر میکنیم، عجیبتر است، بلکه حتی عجیبتر از چیزی است که ما توانایی فکر کردن به آن را داریم.
حنای
۱۱
حالا بخشی از وجودم از من جدا شده و جای دیگری توی هوا معلق است و فکر نمیکنم که دیگر هرگز به من برگردد. تنها خوبیاش این است که ناپدید نشده. حتی اگر نتوانم دیگر آن تکه را داشته باشم، میدانم جایی آن بیرون توی هوا شناور است.
حنای
۱۰
قبل از امسال هیچوقت نمیدانستم که گاهی سکوت بهترین چیز است.
رادیو سکوت :)
۹
مادر همهجا را رنگولعاب داده است. با کتابهای کلاسیکی که تحمل ترک کردنشان را نداشت، از طاقچههای بالای آشپزخانه، کتابخانه ساخته: کتابهای کشتن مرغ مُقلد، سوگواری غولها، زنان کوچک و هملت. به نظرش همهٔ اینها کتابهایی است که خواندنشان برایمان در این سفر لازم است. میگوید: «کتابها راهی برای بزرگ کردن روح آدمهان. من نمیخوام بچههام روح کوچیکی داشته باشن.»
N
۹
من حتی نگرانی مهمتری دارم؛ اینکه ممکن است مادربزرگ دستوپای ما را ببندد و از ناخن انگشتهای پایمان برای طلسم ساختن استفاده کند! این از آن دست کارهایی است که در برنامهٔ تلویزیونی جادوگران افراطی دیدهام
f s
۹
چه کسی میداند؟ شاید کسی، جایی، این نوشتهها را بخواند؛ شاید حتی در یک دنیای دیگر؛ یک نفر همین حالا درحالِ خواندنِ اینهاست. به نظرم هر چیزی ممکن است.
حنای
۶
تابهحال هیچوقت چنین حسِ قویای نسبت به زنده بودن طبیعت را تجربه نکرده بودم. حتی برگها انگار صورتشان را به سمت ماه برگردانده بودند.
سان
۶
تا قبل از امسال هیچوقت نمیدانستم که گاهی سکوت بهترین چیز است.
🌱 آونـב
۵
طبیعتِ وحشی همیشه برای بازگشت تقلا میکند.
کاربر ۳۶۵۸۹۷۷
۵
گاهی ظاهر هر چیزی از دید ما و اینکه چه کسی هیولاست و چه کسی نیست، به این بستگی دارد که از چه زاویهای به آن نگاه کنیم.
Aram
۵
«کتابها راهی برای بزرگ کردن روح آدمهان. من نمیخوام بچههام روح کوچیکی داشته باشن.»
Mina
۵
کتابها راهی برای بزرگ کردن روح آدمهان.
Mina
۵
رها کردن... همیشه به اون بدی نیست که به نظر میآد.
کاربر ۲۲۲۹۷۴۴
۴
میدانستم که چه چیزی انتظارم را میکشد.
abookworm
۴
هربار که فکر میکنم او را شناختهام، یکبارِ دیگر برایم اسرارآمیز میشود.
سان
۴
سکوت آنقدر ادامه پیدا کرد که تبدیل به اوضاع شرمآوری شد.
Violet
۴
فقط دلم میخواد بتونم اتفاقهای بد رو بپذیرم و بازم بتونم چیزهای خوب رو ببینم.
N
۳
همهچیز دلپذیر و دوستداشتنی است و انگار فقط خیال کردم که با الیور ملاقات کردهام؛ بهجز اینکه درست قبل از نوشتن، به یاد آوردم که به آینه نگاه کنم تا نوشتهٔ روی گچ دستم را بخوانم. نوشته بود: من هرگز اینجا نبودم.
N
۳
خُب! آخرین چیز: بالاخره دربارهٔ نوشتهای که میخواهم صفحهٔ اولِ نخستین دفترچهام بگذارم، تصمیم خودم را گرفتهام. یکی از نوشتههای نمایشنامهٔ هملت است که مادر در سفر مجبورمان کرد بخوانیم. به نظرم انتخاب مناسبی است.
چه کسی میداند؟ شاید کسی، جایی، این نوشتهها را بخواند؛ شاید حتی در یک دنیای دیگر؛ یک نفر همین حالا درحالِ خواندنِ اینهاست. به نظرم هر چیزی ممکن است. بنابراین اگر این نوشتهها را از جای دیگری میخوانید:
سلام. من اینجا بودم. من در این سیاره زندگی کردم و حس شگفتانگیزی داشتم.
و من عاشق میلی هستم و دلم برایش تنگ شده است. همهاش همین است.
واقعاً.
برای همیشه.
بدرود.
