کارد به اریکا میزدی خونش درنمیآمد. «نمیدونم دربارهٔ چی حرف میزنی.»
لیزت هیجانزده گفت: «واقعاً خودتی! باورم نمیشه! از دفعهٔ آخری که دیدمت ده سال میگذره! اوه، با اون پیرهن و تاجت واقعاً بانمک بودی.»
مورِی که کم مانده بود بزند زیر خنده، پرسید: «پیرهن؟ تاج؟»
لیزت ادامه داد: «اوه، آره. همیشه یه عروسک پرنسسی کوچولو هم با خودش اینور اونور میبرد. اسمش چی بود؟ فیفی موفرفری؟»
زویی، مات و متحیر از اریکا پرسید: «تو عروسک داشتی؟»