جملات زیبای کتاب قصه‌ی شال | طاقچه
تصویر جلد کتاب قصه‌ی شال

بریده‌هایی از کتاب قصه‌ی شال

انتشارات:عهد مانا
امتیاز
۴.۷از ۱۷ رأی
۴٫۷
(۱۷)
محمد زیرزمین خانه را جمع‌وجور کرد، وسایل کارش را به آن‌جا برد و مشغول شد. کم‌کم مشتری‌هایش زیاد شدند؛ اما یک چیز برایش اصل بود: موقع نماز، کار تعطیل است.
جعفری
وقتی وارد مسجد شدند، مادر یک‌راست رفت سراغ مسئول ثبت‌نام و گفت: «حاج‌آقا! اگر یک نفر بخواهد به اسلام پناهنده بشود، شما ردش می‌کنید؟» مسئول با تعجب سرش را بلند کرد. مادر ادامه داد: «این بچهٔ من می‌خواهد عضو شود و پناهنده به بسیج شود.» مسئول سرش را پایین انداخت، مانده بود که چه بگوید. آهسته گفت: «والله مادر! خیلی از مادرها می‌آیند و به ما اعتراض می‌کنند که چرا جوان نوزده‌بیست‌ساله‌شان را عضو بسیج کرده‌ایم! آن‌وقت شما خودتان آمده‌اید اصرار می‌کنید که ما این بچه را عضو کنیم!» مادر گفت: آن‌ها خیلی اشتباه می‌کنند. شما هم باید اسم بچهٔ مرا بنویسید.»
جعفری
درِ خانه همیشه باز بود و خانه همیشه شلوغ و پر از وسایل مورد نیاز جبهه. محمد خودش را مشغول کارها می‌کرد و بیکار نمی‌نشست؛ حتی ظرف‌ها را می‌شست و خانه را جارو می‌کرد. وقتی هم کسی طعنه می‌زد که این کارها برای زن‌هاست، جواب می‌داد: «کجای اسلام آمده که همهٔ کارهای خانه را مادر انجام بدهد؟»
جعفری
محمد خودش را مشغول کارها می‌کرد و بیکار نمی‌نشست؛ حتی ظرف‌ها را می‌شست و خانه را جارو می‌کرد. وقتی هم کسی طعنه می‌زد که این کارها برای زن‌هاست، جواب می‌داد: «کجای اسلام آمده که همهٔ کارهای خانه را مادر انجام بدهد؟»
Sajede
حالا نیمه‌شب‌ها می‌رفت گوشه‌ای و نماز شب خواندن بچه‌ها را نگاه می‌کرد؛ همان بچه‌هایی که صبح، از همه مهربان‌تر، خواستنی‌تر و تودل‌بروتر بودند. خیلی دلش می‌خواست که نماز شب را یاد بگیرد، اما خجالت می‌کشید که از کسی بپرسد.
Sajede
ما این حرف‌ها برای مادر اهمیتی نداشت، می‌دانست که دارد چه می‌کند. جواب می‌داد: «امام حسین (ع) بچهٔ شش‌ماهه‌اش را هم فدا کرد. نکند امام حسین (ع) هم از سر بچه‌اش گذشته بود؟ یک عمر توی روضه‌ها گفتیم حسین‌جان! دوستت داریم؛ پس دروغ می‌گفتیم؟ بچهٔ من هروقت خوب بشود، دوباره راهی جبهه می‌شود. اصلاً زندگی یعنی همین فدا شدن.»
Sajede
پرده را که کنار زد، حرارت عجیبی به صورتش خورد. عطر نابی در فضا پیچیده بود. هیچ‌کس در برابر زینب ادب نکرد و بلند نشد. هیچ سلامی به گوش نرسید و... چشم گرداند. گوشه‌ای حبیب خوابیده بود و کنارش مسلم. کنار مسلم، زهیر بود و آن‌طرف‌تر جون. چشمانش را بست، اشکش را پاک کرد و آرام گفت: «پس چه کسی حسین را یاری کند؟ شما که همه رفته‌اید.» و پردهٔ خیمه را انداخت.
Sajede
فرمانده متوجه این کار محمد شد. یک شب بدون این‌که محمد متوجه شود، دنبالش راه افتاد. از چادرها دور شده بودند که محمد وارد گودالی شد. حالا فقط قسمتی از سرش پیدا بود. فرمانده چند دقیقه صبر کرد، اما وقتی دید محمد از گودال بیرون نمی‌آید، نزدیک شد. دید برای خودش قبری کنده، قامت بسته و نماز شب می‌خواند. از رفتار این جوان که هنوز پانزده‌سالش هم نشده بود، حالش دگرگون شد. کمی عقب‌تر روی زمین نشست و بی‌خیال مار و عقرب‌ها، غرق تماشایش شد.
Sajede
وقتی محمد به «العفو» های نماز رسید، صدای گریه‌اش شدیدتر و بلندتر شد. حالا صدای گریهٔ فرمانده هم بلند شده بود. به سجده افتاد و همراه محمد نجوا کرد: اللهم ارزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک.
Sajede
قرار است عملیات در منطقهٔ حساسی انجام شود. کار، سخت و دشوار است، اما با توکل به خدا و کمک اهل‌بیت؟ عهم؟ ما پیروزیم. از بین شما، چند نفر داوطلب می‌خواهیم که احتمالاً هیچ‌کدام برنمی‌گردند. حتی شاید جنازه‌هایشان هم برنگردد. از فرمانده تا تک‌تیرانداز، همه باید آمادهٔ شهادت باشند. این گروه می‌رود تا راه را برای ادامهٔ عملیات و پیش‌روی نیروهای دیگر باز کند. حالا هرکس داوطلب است، از این‌جا بلند شود و آن‌طرف بنشیند.
Sajede
قرار شد که این سیصد نفر برای آخرین خداحافظی به شهر بروند. برای همه‌شان یقین شده بود که دیگر بازگشتی در کار نیست.
Sajede
محمد، مادر را که دید، لبخند زد. بلند شد و دست مادر را بوسید. نگاه مادر به صورت آفتاب‌سوختهٔ محمد افتاد و موهای بلندش. محمد دستی به موهایش کشید و گفت: «فقط این‌بار این‌قدر بلند شده. یک عکس قشنگ برای حجلهٔ شهادتم که بگیرم، کوتاهش می‌کنم.»
Sajede
توی این پنج روز، مثل همیشه در کارهای خانه به مادر کمک می‌کرد. می‌رفت و می‌آمد و حرف می‌زد. هیچ‌کس چیزی نمی‌دانست، اما خودش می‌فهمید که دارد چه می‌کند، چه می‌گوید، چرا می‌گوید، کجا می‌رود، چرا می‌رود، چرا می‌آید. همهٔ کارهایش حساب‌شده و دقیق بود.
Sajede
وقتی که رفتند کنار قبرهای خالی، قبرها را نشان داد و گفت: «یکی از این قبرها برای من است. تا چند روز دیگر می‌آیم همین جا.» دامادشان هم اخم کرد و با تشر گفت: «برو بچه! از این حرف‌ها نزن.» و محمد تنها لبخند زد.
Sajede
بالاخره نفس عمیقی کشید و آرام‌آرام شروع کرد: «می‌دانی مادرجان! این دفعهٔ آخری است که ما هم‌دیگر را می‌بینیم. من این‌بار که بروم، دیگر برنمی‌گردم.» مادر خندید و گفت: «هر خونی لیاقت شهادت ندارد مادرجان. دعا کن خدا بهت لیاقت بدهد.»
Sajede
بعد مکث کوتاهی کرد. نگاهش را بالا آورد و به وسایلش که گوشهٔ اتاق بود، خیره شد و گفت: «این وسایلم را هم بین دیگران قسمت کن. چرخ خیاطی‌ام را برای خودتان بردار. این دوتا شلوار را بده به فلانی که وضع چندان خوبی ندارد. بگو محمد گفته یادگاری از من داشته باشید. بقیهٔ وسایلم را بفروشید و خرج مراسم عزایم کنید. راستش دوست ندارم، یعنی نمی‌خواهم برای بابا زحمتی باشد. شما هنوز چندتا بچه دارید، نباید بهتان فشار بیاید.»
Sajede
گفت: «فقط، فقط یک خواهش دارم؛ دعا کن طوری شهید بشوم که نیاز به غسل نداشته باشم. آن کفنی را که از مکه برای خودت آورده‌ای، به من بده. یک شال سبز بود که از سوریه آورده بودی، می‌شود آن‌را روی صورتم بیندازی. می‌دانی مامان! من خیلی مسجدمان را دوست دارم. جنازه‌ام را ببرید توی مسجد و آن‌جا بر جنازه‌ام نماز بخوانید، بعد خاکم کنید.»
Sajede
«مامان! دوست ندارم دنبال جنازه‌ام گریه کنی؛ چون دوست ندارم دشمنان انقلاب، چشم تو را گریان ببینند. شاید مهر مادری نگذارد، پس هروقت تنها شدی، گریه کن تا باعث شادی دشمن نشوی. از خدا بخواه کمکت کند، امانت الهی‌ای را که بهت داده، خودت به او پس بدهی. دوست دارم توی قبرم بایستی و به خدا بگویی: خدایا! این امانت الهی را که به من دادی، به خودت برگرداندم.»
Sajede
محمد با صدای بلند گفت: «مادر! دوباره پسرت را ببین که دیگر نمی‌بینی‌اش!» نگاهش کرد و دوباره گفت: «برو پسرم! بخشیدمت به علی‌اکبر آقا امام حسین (ع).»
Sajede
محمد از جایش بلند شد و دولادولا مسیر کانال را طی کرد. فرمانده فکر کرد محمد ترسیده است. صدایش زد و پرسید: «کجا می‌روی؟ مگر نمی‌بینی از زمین و هوا آتش روی سرمان می‌ریزند؟» - حاج‌آقا! خیالت راحت باشد، دارم می‌روم نماز بخوانم. امام حسین (ع) هم ظهر عاشورا نمازش را اول وقت خواند.
Sajede
مادر رفت توی قبری که محمد نشان کرده بود. در آغوشش گرفت و آرام خواباندش. بعد گفت: «جمله‌به‌جملهٔ وصیتت را عمل کردم. حالا نوبت من است که با تو حرف‌هایم را بزنم و تو انجام بدهی. سلام مرا به مادر پهلوشکسته‌ام برسان و بگو، آن‌موقع که هیچ‌کس به دادم نمی‌رسد، موقع وحشت و تنهایی قبر، تو به دادم برس.» سرش را بلند کرد، نفسی کشید و آرام از قبر بیرون آمد.
Sajede
محمد دستش را از روی صورت تا مچ پای مادر کشید. نشست و تمام باندهای پای مادر را باز کرد، شال سبز را دور پای مادر بست و گفت: «پایت خوب شد. حالا برو توی زیرزمین و دیگ‌ها را بشور
Sajede
شال سبزی که محمد در عالم خواب به پایش بسته بود، هنوز روی پایش بود. بوی عطر شال، هوش از سرش می‌برد. حالش دگرگون بود. اطراف را نگاه کرد. خورشید کم‌کم داشت بالا می‌آمد. با دست‌های لرزان شال را لمس کرد. خم شد و بوسیدش.
Sajede
آیت‌الله العظمی گلپایگانی هم پی‌گیر قضیه شدند و بررسی کردند. کمی تربت ناب سیدالشهدا به مادر دادند تا همراه پارچه در آب بگذارند و برای شفا به مردم بدهند.
Sajede