بعد یک دفعه به پای بهنام تیر خورد. بهنام پایش را گرفت و روی زمین افتاد.»
مامان با کفگیر کیک را برگرداند و گفت: «وای چه وحشتناک! بعدش چه شد؟»
صدرا گفت: «بعدش دیگر هیچی... از خواب بیدار شدم.»
مامان گفت: «پس یادم باشد برای همهتان صدقه کنار بگذارم.»
صدرا گفت: «صدقه برای چه؟ مگر واقعاً قرار است تیر بخوریم؟»