
بریدههایی از کتاب خودکشی آلبالوها
۴٫۸
(۲۲)
تمام جانم، از وقتی مرا به پاییز سپردی، نوازشگری جز باران ندارم.
سایهبیسایگی:).میر
من و عقل تصمیم گرفتیم تو را عاقلانه کنار بگذاریم، عقل، عزم مرا استوار کرد تا دیگر سایهای زیر پایت نباشم.
میرفندقی
راهی شدم. بیدل، بیاشک، امّا با گلویی گره خورده از هق هقِ بغضهای مرگبار.
میرفندقی
در چشم بر هم زدنی، برای همیشه وداع کردی. چقدر تلخ و ناروا، سراسیمه و پرآشوب مرا با خاطرت تنها گذاشتی. سنگدل! چطور دلت آمد؟
میرفندقی
عشق، چه معجزهٔ بیبدیلی است! بر سنگِ خارا اگر ببارد، همچو موم، نرمش میکند. با من بگو، تو از عشق چه میدانی؟ من که از عشقِ زمینی به معراج رسیدم. آنقدر تو گشتهام که هر بار، رو به جام آینه میکنم، فقط تو را میبینم.
کاربر ۳۲۵۸۳۰۴
نازنینم، پس از تو هر نمِ بارانی، گریبانِ آرامشِ دروغینم را میدَرد. جنونِ خفته وجودم را به طغیان میکشاند. عِطر هر بارانی مرا آوارهٔ کوچهها میکند
سبزتر از سبز
آه، بیدل!! خاطرهها را به خاطر مَسپار. روزگارت تار گشته. سالها میگذرد. من و نخلِ نجیب در انتظار یک سوار، یک مرکب، یک راییکا، یک مه سیما.
ریـوان|'
آگاهم مرا دوست نداری. این را من دانستهام ولی قلبم نمی خواهد که بداند. هیچجوره راضی نمیشود. عادت زشتی پیدا کرده. تو به هر چیز محبت کنی، دلم از کمبود توجّه تو، آنرا مابین راه میدزدد.
سایهبیسایگی:).میر
من دیگر خوب میدانم، پروردگار زیبائیِ دو عالم را به صورت تو جلوه بخشید.
تو، آن جلوه بر من نمایان کردی و جلوه ایمانم گشتی.
سبزتر از سبز
با این حال باران را دوست دارم. تنها میهمانِ شهرِ دلتنگیهایم همین باران است که آخر هم ندانستم یک اتّفاقِ بیرحم است یا یک معجزهٔ لطیف.
parnia
تو، مانند پاکیِ آبی. نیاز به اثبات نداری. من برای دیدنِ تو هر بار دل طاقت را میشکنم.
زادهِ عشق!
آگاهم مرا دوست نداری. این را من دانستهام ولی قلبم نمی خواهد که بداند.
زادهِ عشق!
عاشقِ تو شدن بی هیچ تدبیری، چتر مرا برای همیشه به زیر باران بست.
parnia
این منی را که از من ربودی، همان منِ من بود که آسیمهسر منِ تو ساختمش. نامهربانم، منِ من را به من بازگردان.
parnia
تو، یکّه و تنها مرا غمین کردی و دیگر عالمی شادم نکرد.
parnia
چرا درکم نمیکنی که من، دلم برای هر دوی ما تنگ شده.
parnia
اگر هر آنچه بین ما بود، اشتباه بود، دوباره اشتباه کن. اگر با من بودنت هر چند اندک اشتباه بود، دوباره اشتباه کن.
زادهِ عشق!
همهٔ مرتّب بودنم، شیفتهٔ آن برههام که نگاهت زندگیام را به هم میریزد.
زادهِ عشق!
سنگدل! چطور دلت آمد؟ من که با هر نفس، نفس کشیدم تو را.
parnia
راهی شدم. بیدل، بیاشک، امّا با گلویی گره خورده از هق هقِ بغضهای مرگبار.
parnia
کاش بدانی بعد از تو، رحمتِ باران، زحمتِ تاوان است. تاوانی دو صد چندان از دلتنگی به دوشِ روحِ عاشقم.
parnia
آنجا که یادت از یادم نمیرود و تقاصِ همهچیز را با احوالی خراب به دنیا پس میدهم.
parnia
تو، شوقِ هر نفس منی، برای دیدنِ تو، چشمهایم مثل پنجرهای همیشه گشوده است.
parnia
هیچ دانی تا به حال مُدام تو را، قد یک دَم و بازدَم پیوسته نگاهت نکردهام؟ باور کن راست گفتم. تحمّل لرزههایی که بر وجودم از دیدن آن چشمان غزل میافتد را هیچگاه نداشتهام.
parnia
اینکه تو از یادم نمیروی، نمیدانم تقاصِ چیست که من پس میدهم.
parnia
من تو را آغاز کردم و خود به پایان رسیدم.
parnia
عاشقی یعنی از نرسیدن به گریه رسیدن. اشک در ساغر ریختن. با بغض و اشک فال گرفتن.
parnia
عاشقی یعنی با شرابِ چَشم مستی مست شدن. آدم شدن از عشق حوّا.
parnia
آنقدر تو گشتهام که هر بار، رو به جام آینه میکنم، فقط تو را میبینم.
parnia
دنیا جایی است که فقط من هستم و چَشمان تو. ماندهام چشمانت را بپرستم یا آنکه چشمانت را آفرید.
parnia
حجم
۹۳٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۱۱۳ صفحه
حجم
۹۳٫۹ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۱۱۳ صفحه
قیمت:
رایگان