
matbuat
۶
روز که در اتاقم به آخر میرسید، یاد این جملهٔ سام شپارد افتادم: «هر نوری بهتر از تاریکی است
Mitir
۲
خیلی چیزها از دستم در رفتند. از اتفاقها در لحظهای که روی میدادند، هیچ سر در نیاوردم. نه اهمیتشان را ارزیابی کردم، نه نتایجشان.
Mitir
۱
وجودم اندازهٔ ساحلی در زمستان تهی بود، شغلم زیاد خواستنی نبود، روی هیچ دوستی نمیتوانستم حساب کنم، و اگر امروز یا فردا ناپدید میشدم، هیچکس متوجه نمیشد.
کاربر نیوشک
۱
روز که در اتاقم به آخر میرسید، یاد این جملهٔ سام شپارد افتادم: «هر نوری بهتر از تاریکی است.»
کاربر نیوشک
۱
فکر کردم ناراحتیها خیلی شخصیاند، مثل مرگ یا دنداندرد.
کاربر نیوشک
۱
من در شرایط روحی بیماران علاجناپذیری بودم که آگاه از ناپایداری زمان و فرسایش درد، دنبال چیزهای اساسی میرفتند بیآنکه در بند ادب و نزاکت باشند. رز توی سرم زندگی میکرد، زیر پوستم ساکن بود.
matbuat
۰
هیچ دوستی نداشتم. لابد این به روش زندگیام برمیگشت.
پریسا
۰
باور نداشتم، اما امیدوار بودم رگبارها خاصیت شستن دردها را هم داشته باشند.
کاربر نیوشک
۰
گرما صداها را چسبنده میکرد. همه چیز به نظرم غیرواقعی میآمد. زندگیام زیر پاهام دهن باز کرده بود. در تهی قدم برمیداشتم.
کاربر نیوشک
۰
باور نداشتم، اما امیدوار بودم رگبارها خاصیت شستن دردها را هم داشته باشند.
کاربر نیوشک
۰
هوای خیابان خنکی نعناع را داشت.