پوسترهای تبلیغاتی ریاستجمهوری را میدیدم که بعد از سالها استبداد و دیکتاتوری زیر پای مردم پرپر میشد و تجسم دیو چو بیرون رود فرشته درآید شده بود، با این تفاوت که این پرهای فرشته بود که میریخت روی زمین تا موهای دیو؛
✓
از نزدیک ندیده بودمش. گذری وقتی میرفتیم به طرف قم پیدا بود، هفتاد هشتاد کیلومتر بعد از تهران. از گوشهٔ چشمم میدیدیاش و نمیدیدی. وسوسهگر بود در آن برّ بیابان، لکهای سفید که برق میزد آن میانه. وسط تابستان انگار برفی افتاده باشد میان بیابان که به معجزه بیشتر شبیه بود تا چیز دیگری. در خیالم نمیدیدم که روزی نزدیکش شوم. خنک بود. نزدیک که میشدی نرمهبادی میوزید، خنکی بلند میشد. چنان میدرخشید که چشم را خیره میکرد به خود. تا جایی که میشد جلو رفت، جلو رفتیم. هر چه تاریکی شب بیشتر میشد، دریاچه بیشتر میدرخشید. ماه هم میتابید بر بلورها. آسمان از فرط پاکی لاجوردتر شده بود. زمین به ابتدای آفرینش خود نزدیکتر از هر کجای دیگری بود
baraniam
هیچ به فکرم نرسید که دُم خروس پیداست و من نمیبینم یا نمیخواهم ببینم و باید بهزور خرفهم میشدم تا چشمانم باز شوند.
فائزه
«ما خودمون دلشکستهایم و منتظر ذرهای امید. الاغ، امید هیچکسی رو ناامید نکن. امید که به کسی نمیدی ناامیدش نکن. این کارو که میتونی بکنی.»
فائزه
روزگار روزگارِ سرمایه شده بود، جنگ تمام شده بود و از کشتن و تیر زدن به سر و کلاهِ سرباز عراقی به کشتن و کلاه گذاشتن به سر برادرت رسیده بود
فائزه
به عقب نگاه نکن، مثل مُحرِمی که با نگاه به پشت سرش تمام اعمالِ طوافش عاطل و باطل میشود.
فائزه