
٪۴۰
Mohammad
۳۵
این تصور که آدمی میتواند زندگیاش را درک کند، فقط نوعی توهم جنونآمیز است.
Mohammad
۲۱
من به بیخوابی مبتلا هستم و نمیتوانم موقعیتی عجیبتر از این را تصور کنم.
Mohammad
۱۷
همواره مجذوب گورستانها بودهام و هر جای این جهان که رفتهام، به گورستان سر زدهام و احتمالاً بخش عمدهای از زندگانیام را در صدها گورستان سپری کردهام.
monomaia
۱
مردی که مجهز بود به یک کیسهخواب و یک کولهپشتی و کولهاش پر بود از چیزهایی که به آن زندگی میگفت، در آن طرف خیابان نشست و یک بطر ورموت خورد. انگار نشانی مرد، همیشه، دقیقاً گوشهٔ خیابانی است که گذرش به آنجا میافتد و فقط یک سگ شکاری میتواند ردش را پیدا کند و نامههایش را به دستش برساند.
بطری ورموت توی یک پاکت بود و او از بطری به طرز حسابشدهای جرعه، جرعه مینوشید و در همان حال به عمارتی که در آتش میسوخت نگاه میکرد.
monomaia
۱
مادر در نامه نوشته بود: «دیگه نمیخوام ریختت رو ببینم. تلفن هم نکن به ما. دیگه چشم دیدنت رو نداریم. برو دنبال یه کار شرافتمندانه. - با علاقه، مادر سابق تو.»
monomaia
۱
وظیفهٔ یک مسافر احتمالاً این است که از جایی به جایی دیگر سفر کند. اما سفر، زندگی را سادهتر نمیکند. آدم فقط میتواند برای مسافر سفر خوشی آرزو کند و امیدوار باشد که دستکم وقایعی را که در سفر برایش اتفاق میافتد و نمیتواند جهتشان را تغییر دهد، تا حدی درک کند.
monomaia
۱
من از خودم میپرسم زنی که خودش را به دار آویخت چند سالش بود. احتمالاً به طور غیر مستقیم و تقریباً پنهانی بحث را دوباره کشاندم به همین جا.
گمانم تقریباً چهل سالش بود. اما دقیقاً از سن و سالش خبر ندارم و احتمالاً هرگز از سن و سال دقیق او مطلع نخواهم شد. فکر میکنم در درازمدت این موضوع چندان مهم نباشد. هرچه باشد این خانم خیلی مرده است.
محمد جواد اخباری
۱
او با سرطان آنقدر جنگید تا این که سرانجام قلبش از تپیدن بازایستاد.
abnus119
۱
میدانم، قبلاً حال من هم بد بوده، اما درست در لحظهای که فکر میکردم دیگر هیچوقت حالم خوب نمیشود، ناگهان همه چیز تغییر کرده، با این حال سخت میتوانم به خودم بقبولانم که روزی شاید این وضع تغییر کند.
سخت میتوانم باور کنم که روزی بتوانم با کسی یک رابطهٔ عاطفی داشته باشم، جوری که انگار همه چیز از نو شروع بشود: با گفتن «سلام» به دوستی، ناگهان قلبم با آهنگ قلب او بتپد و من و او که دو انسان کاملاً متفاوت هستیم به هم نزدیک بشویم و زندگیمان به هم گره بخورد.
abnus119
۰
چرا نمیبایست از مشکلاتم فاصلهٔ بیشتری میگرفتم، به جای آنکه فقط چند مایل یا مثلاً چند سانتیمتر با آنها فاصله داشته باشم؟ برای تفنن بد نبود که از مشکلاتم به اندازهٔ ۴۷ مایل فاصله بگیرم و شاید آرامش در فاصلهٔ چهل و هشت مایلیِ مشکلاتم مثل گلهای نرگس جوانه میزد.
