مردی که مجهز بود به یک کیسهخواب و یک کولهپشتی و کولهاش پر بود از چیزهایی که به آن زندگی میگفت، در آن طرف خیابان نشست و یک بطر ورموت خورد. انگار نشانی مرد، همیشه، دقیقاً گوشهٔ خیابانی است که گذرش به آنجا میافتد و فقط یک سگ شکاری میتواند ردش را پیدا کند و نامههایش را به دستش برساند.
بطری ورموت توی یک پاکت بود و او از بطری به طرز حسابشدهای جرعه، جرعه مینوشید و در همان حال به عمارتی که در آتش میسوخت نگاه میکرد.