جملات زیبای کتاب چیزهایی که نمی‌توانیم بگوییم | طاقچه
تصویر جلد کتاب چیزهایی که نمی‌توانیم بگوییمsubscriptionAvailable

کتاب چیزهایی که نمی‌توانیم بگوییم

روایتی جذاب از عشق، مقاومت و قلب‌های شکسته

نوع کتاب
۴.۴ امتیاز(از ۱۰۵ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
n re
۳۰
بی‌تفاوت بودن ما، گناهکارمون می‌کنه،
n re
۲۱
گفتم: «ولی، مامان. من باید بفهمم.» گفت: «بعضی‌وقت‌ها نفهمیدن یک چیزهایی عاقلانه‌تره.»
n re
۱۴
چرا نباید درموردش حرف بزنیم؟» لبخندی غمگین به او زدم: «این روشمونه امیلیا.» بعد او را به سمت خودم کشیدم و بغلش کردم. «بعضی‌وقت‌ها حرف زدن درمورد مسائل اونها رو واقعی‌تر می‌کنه. می‌فهمی؟»
Mary gholami
۱۴
حتی در سخت‌ترین دوران هم زندگی نظم می‌گیرد و روزها از پس یکدیگر می‌آیند و می‌روند
n re
۱۳
زمان روش خودش را برای محو کردن خاطرات دارد،
peg
۱۲
مشکل خشم این است که نیروی زیادی را صرف خود می‌کند
n re
۹
خانه می‌توانست معانی زیادی داشته باشد،
n re
۸
ما به یک شروع تازه نیاز داریم.»
موفنری
۸
«هر چیزی که توی زندگی خواستم به دست آوردم. تو. این خونه. شغلم. این خونواده... ولی انگار هر روز داری یک قدم از من دور می‌شی، و تو کلید همهٔ اینهایی. اگه تو رو از دست بدم، آلیس... همه‌چیزم رو از دست داده‌م.»
n re
۷
اخبار همیشه همه‌چیز را تغییر می‌دادند و هیچ‌وقت چیزی را بهتر نمی‌کردند. پس با خودم گفتم اینکه مثل یک ناشنوا چیزی نشنوم، بهتر از شنیدن چیزهایی است که با خود اندوه می‌آورند.
n re
۷
حالا فقدان انسانیت را روی کره‌ای که در آن زندگی می‌کردیم با تمام وجودم حس می‌کردم.
n re
۶
دکتر می‌پرسد: «اوتیسمیه؟» او را تصحیح می‌کنم: «بله، مبتلا به اوتیسمه.» استفاده از نوع کلمات در واقع اهمیتی ندارد، اما برای من مهم است؛ زیرا ارزش پسر من بیشتر از یک برچسب است. مؤدبانه نیست که بگویند او اوتیسمی است. اوتیسم، لقب او نیست بلکه بخشی از وجود اوست. برای کسی که با این اختلال زندگی نمی‌کند این مسئله تنها یک تفاوت لغوی است و به‌نظر می‌رسد دکتر اصلاً متوجه این تفاوت نیست.
موفنری
۵
«بعضی‌وقت‌ها حرف زدن درمورد مسائل اونها رو واقعی‌تر می‌کنه.
n re
۴
و من خیلی خسته‌ام. من همیشه خسته‌ام.
Calix
۴
جنگ تقریباً همه‌چیز را از من گرفته بود
n re
۳
«حالا چی‌کار کنیم؟» همه برگشتند و به من نگاه کردند. مامان زیر لب گفت: «صبر می‌کنیم و دعا می‌کنیم.»
M.Taha
۳
جنگ تقریباً همه‌چیز را از من گرفته بود، اما هرگز اجازه ندادم اعتمادم به مردی که عاشقش بودم متزلزل شود.
M.Taha
۳
همان‌طور که موسیقی ادامه پیدا می‌کرد، چشمانم را بستم و مانع جاری شدن اشک‌هایم شدم و تردیدم را کنار گذاشتم تا آنکه توانستم یک‌بار دیگر به این باور برسم که تکه‌های زندگی متلاشی‌شده‌ام دوباره کنار هم قرار خواهند گرفت.
n re
۳
کنارم بود. تا آن زمان معنی واقعی عبارت «قوت قلب گرفتن» را نمی‌دانستم اما بالاخره دنیا از کنترل خارج شده بود و تنها چیزی که مرا سرپا نگه می‌داشت گرمای وجود او بود.
n re
۳
اگه تنها چیزی که برات مونده ایمانه، با تمام توانت بهش چنگ بزن
zeynab
۳
باوجود تمام بلاهایی که سرم آمده بود وقتی با او بودم بازهم حس می‌کردم زندگی داستانی با پایان خوش است.
Hoora
۳
«خواهش می‌کنم نگران من نباش. خیلی‌ها وضعشون از من بدتره.» ناگهان با ناامیدی گفتم: «مامانم همیشه همین رو می‌گه. ولی توماس، اینکه ما از همه بیشتر زجر نمی‌کشیم دلیل نمی‌شه که زجرمون حساب نشه. قول بده که مراقب هستی.»
elnaz.book
۳
ما همیشه راه رسیدن به همدیگر را پیدا می‌کنیم. همیشه.
hedayat Homa
۳
دکتر می‌پرسد: «اوتیسمیه؟» او را تصحیح می‌کنم: «بله، مبتلا به اوتیسمه.» استفاده از نوع کلمات در واقع اهمیتی ندارد، اما برای من مهم است؛ زیرا ارزش پسر من بیشتر از یک برچسب است. مؤدبانه نیست که بگویند او اوتیسمی است. اوتیسم، لقب او نیست بلکه بخشی از وجود اوست. برای کسی که با این اختلال زندگی نمی‌کند این مسئله تنها یک تفاوت لغوی است و به‌نظر می‌رسد دکتر اصلاً متوجه این تفاوت نیست.
n re
۲
او را همان‌طور که هست دوست دارد.
n re
۲
بیشتر مردم نمی‌دانند ترس ممتد چه حسی دارد.
n re
۲
ما شبیه نخودهایی بودیم که در خاک بودند و در مقابل بمب‌هایی که خلبان‌های کینه‌توز بر سرمان می‌ریختند، کاملاً بی‌پناه به‌نظر می‌رسیدیم.
n re
۲
خشمگین بودم که خدا اجازه داده چنین بلایی سر کشورم بیاید و گاهی به خودم قول می‌دادم دیگر عبادتش نکنم. دیگر نمی‌خواستم کاتولیک باشم. دیگر نمی‌خواستم مؤمن باشم. اگر خدا می‌گذاشت چنین اتفاقاتی رخ دهد دیگر نمی‌خواستم کاری با او داشته باشم. اما هر شب پشیمان می‌شدم و حداقل با مریم مقدس اعلام آتش‌بس می‌کردم. لحظه‌ای خشم و سردرگمی را کنار می‌گذاشتم و التماس می‌کردم که شفاعتم را بکند
n re
۲
باوجود تمام بلاهایی که سرم آمده بود وقتی با او بودم بازهم حس می‌کردم زندگی داستانی با پایان خوش است.
n re
۲
خانوادهٔ من به‌هم‌ریخته است و مشکل دارد، اما در این لحظهٔ پر از غم و اندوه آن‌قدر به همدیگر نزدیک شده‌ایم که چنین چیزی را تابه‌حال تجربه نکرده‌ام. زندگی روش‌های خاص خودش را برای برآورده نکردن انتظارات ما دارد، برای درهم شکستن امیدمان. اما در خانواده‌ای عاشق تکه‌های آرزوهای شکست‌خورده‌مان همیشه می‌توانند دوباره به هم بپیوندند. حتی اگر در آنچه به دست می‌آید آثار ترک‌خوردگی دیده شود.