جملات زیبا از متن کتاب پرونده‌ی شب توت‌فرنگی | طاقچه
تصویر جلد کتاب پرونده‌ی شب توت‌فرنگی
off
٪۴۰
subscriptionAvailable

کتاب پرونده‌ی شب توت‌فرنگی

۴.۰(از ۱۰۳ امتیاز)
نوع کتاب

۱۱۷,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۷۰,۲۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

"هر روز باید طوری زندگی کنی که انگار روز آخرته، اینجوری حسرتی نخواهی داشت. در غیر این صورت زندگی چه فایده‌ای داره؟"
نیتا
۲۱
فقط یه راه برای زندگی‌کردن وجود داره: به جلو نگاه کنی
میم الف
۱۳
در این جهان، دو نوع انسان وجود دارد: برنده‌ها و بازنده‌ها. رنگ خونِ همهٔ ما یکسان است: قرمز.
میم الف
۸
«الان باید برم... ازت می‌خوام اتفاقاتی رو که امروز افتادن فراموش کنی. نه، حرفی رو که الان زدم فراموش کن. ازت می‌خوام هر چیزی که تابه‌حال توی زندگی‌ت اتفاق افتاده، فراموش کنی. بی‌خیالش شو. از اول شروع کن.»
Zohreh
۶
«فقط یه راه برای زندگی‌کردن وجود داره: به جلو نگاه کنی.
مستاصل!
۴
«کسی بود که به‌شکلی خاص بهش نزدیک باشه؟»
Fatemeh
۳
«اون‌جوری که کانه‌بارا کار می‌کرد، حتی برای کسی که به سخت‌کوش‌بودن خودش افتخار می‌کنه هم زیادی بود.»
Fatemeh
۲
زندگی. فقط می‌چرخه و می‌چرخه و می‌چرخه. می‌خوری، دفع می‌کنی و بعد بیشتر می‌خوری.
Fatemeh
۲
یه روزی زندگی‌م تغییر می‌کنه.
میرالماسی
۲
فقط یه راه برای زندگی‌کردن وجود داره: به جلو نگاه کنی.»
نیتا
۲
بیمارستان یکی از هزاران چیزی بود که کاتسوماتا از آن نفرت داشت. وقتی احساس بیماری می‌کرد، فقط سعی می‌کرد تحمل کند.
Zohreh
۲
"هر روز باید طوری زندگی کنی که انگار روز آخرته، اینجوری حسرتی نخواهی داشت. در غیر این صورت زندگی چه فایده‌ای داره؟"
Zohreh
۲
وقتی از صمیم قلب زنی را دوست داری، حفظ فاصله در رابطهٔ کاری عاقلانه است، خصوصاً اگر آن زن شاغل باشد.
Zohreh
۲
«دنیا چقدر بی‌انصاف است.»
Fatemeh
۱
«اگه برات سخته، خودمون یه راهی پیدا می‌کنیم. می‌تونیم فراموشش کنیم. مهم‌ترین چیز اینه که حال تو بهتر بشه.»
Fatemeh
۱
بعضی از همین آدم‌ها شب توت‌فرنگی رو فقط یه افسانهٔ شهری احمقانه می‌دونن.
Fatemeh
۱
ما می‌جنگیم و برنده می‌شیم.
Fatemeh
۱
"هر روز باید طوری زندگی کنی که انگار روز آخرته، اینجوری حسرتی نخواهی داشت. در غیر این صورت زندگی چه فایده‌ای داره؟"
AS4438
۱
آن روزها، ریکو رنج و اندوه زیادی را از سوی خانواده به‌خاطر ازدواج‌نکردنش تحمل می‌کرد و استرس بیشتری برای مواجهه با اتفاقاتِ خارج از محیط شغلی‌اش داشت. سال بعد به سی‌سالگی می‌رسید. هنوز در خانهٔ والدینش زندگی می‌کرد و از مقام «مجردی» به مرتبهٔ «تُرشیدگی» نائل شده بود! کم‌کم زمانی فرا می‌رسید که دیگر نمی‌توانست به نقدها و سرزنش‌هایشان بخندد.
مستاصل!
۱
«دنیا جای خشنیه. عادلانه نیست. اما من درکت می‌کنم، می‌دونم چه احساسی داری.»
Fatemeh
۰
«واکنش شما به مرگ معشوقِ قدیمی‌تون خیلی کنترل‌شده‌س.»
Fatemeh
۰
دانشگاه‌ها بیشتر به اقامتگاه‌هایی تفریحی شباهت داشتند که وسط شهر بنا شده بودند؛ دانشجویان هم بچه‌های لوسی بودند که زندگی خوب و پرتجملی داشتند.
Fatemeh
۰
«فقط یه راه برای زندگی‌کردن وجود داره: به جلو نگاه کنی.»
AS4438
۰
از وقتی که بچه بودم، والدینم من رو طوری تربیت کردن که روی موفقیت متمرکز باشم. اون‌قدر درگیر بالاتررفتن بودم و همیشه در زندگی‌م به بالا نگاه می‌کردم که گردنِ لعنتی‌م درد گرفت! دیگه نمی‌دونستم زیر پاهام چه چیزی هست و اینکه در ارتباط با بقیهٔ آدم‌ها کجا ایستادم.
faezehswifti
۰
مغزم رنگ‌ها را تشخیص می‌داد، اما قلبم نمی‌توانست احساسشان کند.
Zohreh
۰
من همه‌چیز را به یک رنگ می‌بینم؛ البته نه مانند عکسی سیاه‌وسفید. تصویری که می‌بینم نه از آن حاشیه‌های لطیف دارد و نه عُمق؛ حس واقعیت هم نمی‌دهد. بیشتر شبیه یک نقاشی آبرنگ مزخرف است، منظره‌ای تیره‌وتار و بی‌معنا. لکهٔ جوهری که روی یک صفحهٔ کاغذ سفید ریخته شده ــ اینجا که من در آن زندگی می‌کنم، جهانْ رنگش خاکستری است.
Zohreh
۰
چون پدرم هستی فکر می‌کنی حق داری زندگی من رو به جهنم تبدیل کنی.
Zohreh
۰
«شکاف پرنشدنی که میان امتحان‌ها و تجربیات واقعی وجود دارد»
Zohreh
۰
نشانِ روی سمت چپ سینهٔ افسر نشان می‌داد که او دو مقام از ریکو پایین‌تر بود. سن، جنسیت، قیافه، تجربه و شخصیت ــ هیچ‌کدام اهمیتی نداشت. مقام ریکو از آن مرد بالاتر بود. همین و همین. او عاشق قطعیت مطلق این موضوع بود.
Zohreh
۰
تعصب معمولاً به‌جای کمک به تجسس، جلوی کارها را می‌گیرد.
Zohreh
۰