آن روزها، ریکو رنج و اندوه زیادی را از سوی خانواده بهخاطر ازدواجنکردنش تحمل میکرد و استرس بیشتری برای مواجهه با اتفاقاتِ خارج از محیط شغلیاش داشت. سال بعد به سیسالگی میرسید. هنوز در خانهٔ والدینش زندگی میکرد و از مقام «مجردی» به مرتبهٔ «تُرشیدگی» نائل شده بود! کمکم زمانی فرا میرسید که دیگر نمیتوانست به نقدها و سرزنشهایشان بخندد.