بچهها, بزرگها, پیر و جوان همه به دور پیشگوی بزرگ و پرنده جمع بودند و به حرفهای پرنده گوش میدادند. او میگفت:"ستاره! پیشگوی بزرگ میگوید, باید به همهٔ مردم جهان بگوییم طوفانی بزرگ میآید, سیلی ویرانگر همهٔ شهرها, روستاها, جادهها, دشتها,, کوهها, بیابانها را به زیر آب فرو میبرد.. سیلی که آمد و روستاها را نابود کرد, آغاز یک فاجعهٔ بزرگ و جهانی بود. باید زندگی کردن را از ماهیها بیاموزیم. باید از کوسهها نترسیم و یاد بگیریم مانند ماهیها در دل دریاها زندگی کنیم. چگونه میشود یک ماهی بود؟»
ستاره برگشت. به طرف دهانهٔ غار دوید. فریاد میکشید و میگفت:"من ماهی میشوم تا با سیل, با آبها بروم و مادرم را پیدا کنم. من ماهی میشوم..."
ستاره با شتاب از دامنهٔ کوه پایین میرفت. پرنده و بچههای دیگر از پی او میدویدند و او را صدا میکردند. فریاد"من ماهی میشوم." او در کوهستان میپیچید و بچهها با هم"ستاره! ستاره!" میگفتند و میدویدند.