
saeed_vadi
۱
آنوقتی که جوان بود و آهی در بساط نداشت، زن اولش از او انتظار پول داشت. حالا هم که به مردی باثبات تبدیل شده و پول در بانک گذاشته بود، زن دومش انتظار مردی جوان از او داشت پر از سرزندگی. زیر لب با اوقاتتلخی گفت: «اونا همهشون قدرنشناسن. فرقی هم ندارن!»
Mitir
۱
با خود اندیشید واقعاً چه بر سر زندگیاش آمده... هرروز امید داشت اتفاق خوبی برایش بیافتد، حال آنکه واقعیت چیزی نبود جز سرگردانی بین این سرشکستگی تا سرشکستگی بعدی.
saeed_vadi
۰
گاهی نزد رزالین پیش خود احساس شرمندگی میکرد، اما رزالین نمیتوانست اینرا درک کند، دیر یا زود روزی میرسد که هر مردی تمام میشود و کاریاش هم نمیشود کرد.