
بریدههایی از کتاب ریشه ها
۴٫۱
(۳۲)
باشد که این سرگذشت، سرگذشت مردم ما، از تلخی میراث تاریخهایی که بیشتر به دست فاتحان نگاشته شده، بکاهد.
فاطمه کریمی
«هرگز کاملاً دشمن خود را محاصره نکنید. راه فرار برایش بگذارید، چون اگر به دام بیفتد، نومید میشود و سختتر میجنگد.»
saba
قابل تعمق است که کونتای افریقایی این حقیقت را بهتر و بیشتر از هر جامعهشناس محقق معاصر دریافته که بریدن از سنن و آداب فرهنگ و مذهب خویش پذیرفتن قطعی یوغ بردگی و مسخ کامل است و ازهمینرو میکوشد تا هویت خویش این تنها سلاحش را از دست ندهد.
mmz_133
تو هم مثل خیلیهای دیگر میگویی که بردهها خیلی خرج برمیدارند. من هرگز با این عقیده موافق نبودهام. به نظرم این عقیده درست نباشد، چون مگر بردهها غذایی را که میخورند خودشان نمیکارند، و خودشان درو نمیکنند؟ تازه زاد و ولد هم میکنند - هر بچهای که از آنها به دنیا بیاید خودش پول است. خیلی از آنها میتوانند مهارتهایی فرا بگیرند که تازه ارزش آنها را بیشتر میکند. من صددرصد عقیده دارم که امروز بهترین سرمایهگذاری بشر اول برده و بعد زمین است. هیچکدام از بردههایم را نمیفروشم. اینها ستون فقرات نظام ما هستند.»
mmz_133
نمیتوانست باور کند که چنین ثروت باورنکردنیای واقعاً وجود دارد و آدمها واقعاً اینطور زندگی میکنند. به ضیافتهای بسیار رفت، و خیلی طول کشید تا فهمید که آنها به این شکل زندگی نمیکنند، که تمام این چیزها بسیار غریب و مصنوعی است، مثل رؤیایی شیرین که سفیدها در سر میپرورانند، دروغی است که به خودشان میگویند: که نیکی میتواند از بدی زاده شود، که امکانپذیر است کسانی نسبت به یکدیگر متمدن باشند، اما کسانی دیگر را انسان ندانند، همان کسانی که خون، عرق و شیر مادرهایشان سبب شده بود، آنها چنین زندگی پر تنعمیداشته باشند.
mmz_133
وقتی جرج گفت عمومینگو گفته است که یکی از پولدارها به نام ارباب جیووت که خروس جنگی دارد، سه هزار دلار برای یک پرنده پول داده، مالیزی خانم گفت: «وای خدا! سه یا چهار کاکاسیا با هم، آنقد نمیارزن.»
mmz_133
وقتی جرج گفت عمومینگو گفته است که یکی از پولدارها به نام ارباب جیووت که خروس جنگی دارد، سه هزار دلار برای یک پرنده پول داده، مالیزی خانم گفت: «وای خدا! سه یا چهار کاکاسیا با هم، آنقد نمیارزن.»
mmz_133
«اگر ارادهٔ الله شما این است پس شیطان را به من بدهید!»
saba
شایدم یه روزی برسه که دیگه برده مرده تو کار نباشه.»
اشفورد به تلخی گفت: «خوب، ما که انقد زنده نمیمونیم اون روزو ببینیم.»
ویرجیل به بچهٔ ایرن اشاره کرد و گفت: «اما شاید این ببینه.»
saba
گاه، حالتی در انسان پدید میآید که به آن میگویند «تجربه اوج» - و منظور حالتی عاطفی است که در سراسر زندگی انسان هیچچیز از آن فراتر نیست.
saba
آن شب، پس از رفتن مورو، کونتا در کلبهٔ خود مدتی بیدار ماند و به این فکر فرو رفت که چه بسیار چیزها - تقریباً هرچه آموخته بودند - با هم جور در میآیند. چنین مینمود که گذشته با حال است و حال با آینده است، مردگان با زندگان و با آنها که قرار بود به دنیا بیایند، هستند، و او خودش با خانوادهاش، دوستانش، دهکدهاش، قبیلهاش، افریقایش، با جهان انسانها و جهان جانوران و گیاهان است - و همه آنها با خداوند زندگی میکردند. کونتا خود را بسیار حقیر و درعینحال بسیار بزرگ حس کرد. با خود فکر کرد شاید این همان معنای مرد شدن است.
Ali Stubborn
ویولنزن پرسید، «تا حالا سرخپوستها رو دیدی؟»
کونتا کمی مکث کرد، «چندتایی دیدم.»
«اونا پیش از آدمای سفید اینجا بودن. سفیدا بت میگن، یکی از اونا به نام کلمب اینجا رو کشف کرده. اما آگه سرخپوستا رو اینجا دیده، پس اینجا رو که اون کشف نکرده، مگه نه؟» ویولنزن هم داشت از این موضوع گرم میشد.
«سفیدا خیال میکنن هر کی قبل از اونا جایی باشه آدم حساب نمیشه. میگن اونا وحشی ین.»
saqqa
“او نخواست به تو آسیبی برساند؟”
پیرمرد گفت، “رفتارش خیلی دوستانه بود، اما گربه همیشه موشی را که با آن بازی میکند، میخورد.”
اومورو گفت، “واقعیت همین است.”
sajjadquote
شانست زد که نکشتنت. میتونستن بکشنت و کارشونم قانونی باشه. مثل اون مرد سفیدی که بازومو شکست که چرا از ویولن زدن خسته شدم. قانون میگه هرکی درحال فرار گیرت بندازه، میتونه تورو بکشه و مجازات هم نشه. هر شیش ماه یه بار تو کلیساهای سفیدا این قانونو میخونن. نذار قانون سفیدا رو بگم. هرجا جمع میشن، اولین کاری که میکنن آینه که دادگاه میسازن. که اونم قانون درآره. اونوخ کلیسا میسازن که ثابت کنن مسیحین. من که میگم اون مجلس وکلای ویرجینیا تنها کاری که میکنه آینه که هی علیه کاکاسیاها قانون رأس و ریس کنه.
sajjadquote
چشمان ویولنزن به صورت کونتا خیره شده بود. «همهٔ شما افریقایییا و سرخپوستا یه جور اشتباه کردین - گذاشتین سفیدا به جایی که زندگی میکنین قدم بذارن. بهشون غذا دادین و جایی دادین که بخوابن و تا به خودتون اومدین دیدین که با لگد بیرونتون میندازن یا اسیرتون میکنن.»
saqqa
بیش از دویست سال است که غرب، در تغذیه صنایع بزرگ خود جهان سوم را تاراج کرده و بلعیده است. و با اینهمه غارت فکری و فرهنگی این هیولای مخوف از هرچیز دیگر دهشتناکتر است.
فاطمه داداش پور
از اولین درسهایی که در زندگی گرفته بودند - مدتها پیش از آنکه به جو جو بیایند - یکی این بود که مندینکاییها هرگز نباید میان خودشان دعوا راه بیندازند. سرانجام پسرها کمکم دریافتند که رفاه گروه بستگی به تک تک آنها دارد همانطورکه رفاه قبیلهٔ آنها روزی بستگی به تک تک آنها خواهد داشت. سرپیچی از قواعد کمکم کاهش یافت و بهندرت اتفاق میافتاد، و در نتیجه کتک خوردنها هم کم و کمتر شد، و همراه آن ترسی که از کینتانگو داشتند، کمکم جای خود را به احترامیداد که در گذشته فقط نسبت به پدرشان احساس میکردند.
sajjadquote
کونتا در کلبهٔ خود مدتی بیدار ماند و به این فکر فرو رفت که چه بسیار چیزها - تقریباً هرچه آموخته بودند - با هم جور در میآیند. چنین مینمود که گذشته با حال است و حال با آینده است، مردگان با زندگان و با آنها که قرار بود به دنیا بیایند، هستند، و او خودش با خانوادهاش، دوستانش، دهکدهاش، قبیلهاش، افریقایش، با جهان انسانها و جهان جانوران و گیاهان است - و همه آنها با خداوند زندگی میکردند. کونتا خود را بسیار حقیر و درعینحال بسیار بزرگ حس کرد. با خود فکر کرد شاید این همان معنای مرد شدن است.
sajjadquote
تن به خستگی سپردن از مردی به دور بود.
sajjadquote
خیلی از این چیزهای عجیب هر روز اتفاق میافتاد و کونتا وقتی به کلبهاش باز میگشت که بخوابد، دربارهٔ آنها فکر میکرد. مثل این بود که این سیاهان فقط آنقدر به زندگی خود اهمیت میدهند که آن توبوب تازیانه در دست را راضی کنند. حالش بههم میخورد وقتی میدید که آنها هر وقت توبوبی را میبینند، از جا میجهند و تا سرکار بروند و هروقت آن توبوب حرفی به آنها میزد، میشتافتند تا هرچه او گفته بود بکنند. کونتا نمیتوانست درک کند چه چیز سبب شده که فکر اینها آنقدر فاسد شود که رفتاری مثل بز و میمون داشته باشند.
sajjadquote
«همهٔ شما افریقایییا و سرخپوستا یه جور اشتباه کردین - گذاشتین سفیدا به جایی که زندگی میکنین قدم بذارن. بهشون غذا دادین و جایی دادین که بخوابن و تا به خودتون اومدین دیدین که با لگد بیرونتون میندازن یا اسیرتون میکنن.»
sajjadquote
«یکی از اربابا به اسم جرج واشینگتن انتخاب شده تا ارتش رو اداره کنه. یه کاکاسیا به من گفت شنیده که اون یه مزرعهٔ بزرگ و یه عالمه برده داره.» گفت شنیده که بعضی از بردههای نیوانگلند آزاد شدهاند تا به جنگ سربازهای سرخپوش شاه بروند.
ویولنزن گفت: «میدونستم! کاکاسیاها رو میفرستن به میدون که کشته بشن، درست مث همون جنگ فرانسویا و سرخپوستا. اونوخ تا جنگ تموم میشه، سفیدا دوباره بر میگردن همون جا و شلاقو ور میدارن و میفتن به جون کاکاسیاها!»
sajjadquote
حجم
۹۵۴٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۷۷۶ صفحه
حجم
۹۵۴٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۴
تعداد صفحهها
۷۷۶ صفحه
قیمت:
۳۱۹,۰۰۰
تومان