لبخند زدم. الکساندر هِیل، یکی از بهترین جاسوسهای آمریکا، نه فقط پیشنهاد انجام عملیات محرمانه را به من داده بود، بلکه از مهارتهای تحقیقاتی من هم راضی بود. رابطهی عجیبش با اریکا -اینکه هیچکدام نمیخواستند دیگری از کارش سر دربیاورد- کمی نگرانم میکرد، ولی میتوانستم انگیزههای هر دو را درک کنم. الکساندر سعی میکرد از دخترش در برابر خطر محافظت کند و اریکا میخواست ثابت کند که بدون کمک پدرش هم میتواند جاسوس شود. دوست نداشتم چیزی را از هیچکدامشان مخفی نگه دارم، ولی این فرصت خوبی بود تا هم با استاد جاسوسی و هم دخترش کار کنم. تقریباً برای جبران جنبهی منفی ماجرا کافی بود: اینکه یک نفر ممکن بود به زودی سعی کند مرا بکشد.