جملات زیبای کتاب بی‌نمازها خوشبخت‌ترند!؟ | طاقچه
تصویر جلد کتاب بی‌نمازها خوشبخت‌ترند!؟

بریده‌هایی از کتاب بی‌نمازها خوشبخت‌ترند!؟

نویسنده:فاطمه دولتی
امتیاز
۴.۰از ۲۰۱ رأی
۴٫۰
(۲۰۱)
اگه فقط دل پاک مهم بود نه ظاهر، خب پس چرا امام‌ها و پیامبر ما نماز می‌خوندن و روزه می‌گرفتن؟ چرا حلال و حروم رو رعایت می‌کردن؟ مگه از اون‌ها دل‌پاک‌تر هم داریم ریحانه؟» ریحانه زل می‌زند به فرش گل‌گلی اتاق؛ انگار حرفی برای زدن ندارد. سینه‌ام را از هوا پر می‌کنم و بی‌حرف کوله‌ام را برمی‌دارم و می‌روم سمتِ پذیرایی تا در نبودش تکالیفم را بنویسم، و او در نبودم فکر کند.
رادیو سکوت :)
_ یعنی من جوری رفتار کنم که مردم بپسندن؟ نمی‌خوام به‌خاطر مردم زندگی کنم. _ نه؛ تو به مردم چی‌کار داری؟ اما خودت رو جوری درست کن که خدا دوست داره.
رادیو سکوت :)
«نصف قشنگی یه دختر وقتیه که چادر سفید گل‌دار سر می‌کنه و وایمیسته رو به قبله. خوشگلی این اطاعت و عبادت از هر موی بلندی باارزش‌تره».
s.latifi
این حرف‌ها را اگر از دهان خود نگار نمی‌شنیدم، فکر می‌کردم که یک روحانی در تلویزیون زده تا منِ نوجوانِ ساده‌لوح را به نماز دعوت کند! ولی نگار، خانم‌دکتر موفقِ خارج‌رفتهٔ فامیل اینها را گفت، و درست چند ساعت بعد، وقتی که من مدام توی تختم غلت می‌زدم و به حرف‌هایش فکر می‌کردم، گوشی‌اش هشدارِ بیدارباش داد. زیرچشمی در تاریکی نگاهش کردم. بلند شد، روسری‌اش را پوشید، وضو گرفت و برگشت. همین‌که برگشت، صدای اذان از گلدستهٔ مسجد در خانه‌مان پیچید. سجاده را که پهن کرد رو به قبله، خجالت کشیدم! از حرف‌هایی که همیشه می‌زدم، و از نسخه‌های خارجی‌ها برای آرامش که همیشه حسرتش را می‌خوردم، خجالت کشیدم. پتو را کشیدم روی سرم و با خودم فکر کردم: «غروب هم نماز نخوندم!»
جودی‌آبــوت
نفرشون رو می‌شناختم؛ بعضی‌هاشون تا پای خودکشی رفته بودن. اونجا با خودم فکر کردم من که دنبال آرامشم، منبع آرامش رو می‌شناسم؛ یعنی می‌دونم آرامش اصلی، و اون چیزی که می‌تونه اضطراب و غم و حسِ غربت رو ازم بگیره، یوگا نیست. از مطب زدم بیرون. وقتی رسیدم خوابگاه، دیدم هم‌خوابگاهی مسلمونم داره نماز می‌خونه؛ زدم زیر گریه! وض
کاربر ۲۶۲۸۶۸۷
دوست دارم آسمان همین الان روی سرم آوار شود! دیشب تا خود صبح چرت زدم و درس خواندم؛ اما چه فایده؟ چه فایده که امروز جای نمره بیست، یک هفده خوش‌آب‌ورنگ نصیبم شد. آخه هفده هم شد نمره؟ خدا با من لج افتاده! وگرنه هیچ دلیلی ندارد که نمره‌ام کم شود. محیا سری برای خانم اسدی تکان می‌دهد و لبخندزنان می‌آید سمت من. از لبخندش حالم بد می‌شود؛ باید هم لبخند بزند؛ باید هم در دلش عروسی بگیرد. امروز بهترین نمرهٔ کلاس را گرفته است.
جودی‌آبــوت
بابا صدای رادیو را بیشتر می‌کند؛ صدای گوینده می‌پیچد در ماشین: «خیلی وقت‌ها ذهن آدم‌ها اون‌جوری که دوست داره مسائل رو تحلیل می‌کنه. در واقع مسائل زندگی رو طوری می‌بینه که حقیقتاً اونطور نیست». بابا سر تکان می‌دهد و زیرلبی می‌گوید: «الله‌اکبر، از دست این آدمیزاد!» با خودم فکر می‌کنم که شاید مرغ همسایه همیشه غاز نیست؛ شاید بعضی چیزها، آن‌طور که به‌نظر می‌رسند نیستند؛ شاید فکرهای من اشتباه بوده؛ به‌قول مشاور رادیو، شاید ذهن من دوست داشته مسائل را این‌طوری تحلیل کند.
رادیو سکوت :)
ماشین که می‌ایستد جلوی خانهٔ آجرنمایمان، محیا را دعوت می‌کنم داخل. کلید را می‌چرخانم و دست محیا را که مجذوب درخت انجیر و ریحان و تربچه‌های حیاط شده می‌کشم. داد می‌زنم: «مامان، مامان مهمون داریم». جوابی نمی‌گیرم. وارد خانه که می‌شویم، محیا می‌گوید: «وای بوی قرمه‌سبزی میاد». چشمم می‌افتد به اپن؛ به بشقاب‌ها و لیوان‌های چیده‌شده، به ظرف سالادشیرازی و ماست نعناخورده. صدای مامان برای لحظه‌ای بلند می‌شود: «الله‌اکبر». زل می‌زنم به در نیمه‌باز اتاق؛ مامان را می‌بینم، با چادرسفید نمازش شبیه فرشته‌هاست. چادرم را از سر برمی‌دارم؛ آستین‌هایم را بالا می‌زنم، و بعد از دو ماه وضو می‌گیرم. محیا خیره می‌شود به من؛ لبخند می‌زنم؛ سینه‌ام را از هوای اتاق پر می‌کنم؛ تمام خانه بوی عطرِ چادرِ مادر را گرفته است.
جودی‌آبــوت
ساعت اول، وقتی آیدا را خواستند دفتر، عصبی برگشت کلاس و گفت: «فهمیدن گوشی میارم مدرسه؛ ازم گرفتنش. پدرم رو خواستن؛ گفتن که باید بیاد مدرسه».
جودی‌آبــوت
نفرشون رو می‌شناختم؛ بعضی‌هاشون تا پای خودکشی رفته بودن. اونجا با خودم فکر کردم من که دنبال آرامشم، منبع آرامش رو می‌شناسم؛ یعنی می‌دونم آرامش اصلی، و اون چیزی که می‌تونه اضطراب و غم و حسِ غربت رو ازم بگیره، یوگا نیست. از مطب زدم بیرون. وقتی رسیدم خوابگاه، دیدم هم‌خوابگاهی مسلمونم داره نماز می‌خونه؛ زدم زیر گریه! وض
کاربر ۲۶۲۸۶۸۷
_ به‌خاطر اینکه خدا گفته؛ به‌خاطر اینکه واجبه.
جودی‌آبــوت
در آینهٔ روشویی، دختری می‌بینم با چشم‌هایی پر از اشک؛ با گوش‌های بیرون‌زده؛ با موهای تیغ‌تیغی. صدای بی‌بی میان سرم تکرار می‌شود: «یعنی خدا رو قد دکتر قبول نداری؟» بغض چنگ می‌اندازد به گلویم. قطره‌های اشک روی صورتم قل می‌خورد. از دیدن خودم در آینه خجالت می‌کشم؛ از حرف بی‌بی بیشتر. آستین‌هایم را بالا می‌زنم. خنکی آب می‌نشیند روی صورتم. اول صورت، بعد دست‌ها، بعد هم مسح... .
جودی‌آبــوت
تنبیهی در کار نیست.
جودی‌آبــوت
«حساب کنید لطفاً». جوانک به خودش می‌آید و کارت را می‌کشد: «رمز؟»... «۱۳۸۲». می‌خندد: «متولد ۸۲ هستید؟» اخم می‌کنم: «به شما چه آقا؟»
⁦(◕ᴗ◕✿)⁩
اگه قرار باشه دلت پاک باشه و هر کاری خواستی بکنی، خب کم‌کم چه بخوای چه نخوای، دلت از پاکی درمیاد و می‌شه لکه‌دار و ناپاک
ابن سینا
نمازم رو به‌خاطر خودم می‌خونم
بنده کتاب خوان هستم 🥰
نماز مثل یه زنگ هشداره؛ به زندگی آدم معنی و جهت میده».
بنده کتاب خوان هستم 🥰
ما در یک روز به دنیا آمده‌ایم، در یک ساعت، از شکم یک مادر، در یک بیمارستان؛ اما به‌قول مامان‌بزرگ، قدرت خدا، اندازهٔ زمین تا آسمان با هم تفاوت داریم. البته احتمالاً همان دو دقیقه زودتر به دنیا آمدن من کار خودش را کرده، که من قطبِ شمالم و ریحانه قطبِ جنوب.
جودی‌آبــوت
می‌خوام امشب میرزاقاسمی درست کنم.
جودی‌آبــوت
من زیرچشمی، همین‌طور که پست‌ها را لایک می‌کردم، نگاهش کردم. خدایا! مفاتیح توی دستش بود؛ از همان مفاتیح‌های جیبی که مامان داشت. نفهمیدم چطور صفحهٔ اینستاگرام را بستم و سیخ نشستم روی تخت؛ اما نگار سر بلند نکرد؛ فقط لب‌هایش جنبید. ده دقیقه، شاید هم یک ربع بعد کتاب را بست. لبخند زد و پرسید: «به‌خاطر من چراغ روشنه؟ ببخشید!» دوباره هول کردم و گفتم: «نه نه! نه بابا؛ فقط، فقط اون مفاتیح بود؟» خندید: «آره دیگه؛ داشتم زیارت عاشورا می‌خوندم».
𝐹..
«فکر می‌کنم ما آدم‌ها چون می‌خوایم راحت باشیم بعضی حرف‌ها رو بدون فکر و دلیل قبول می‌کنیم.
م.ظ.دهدزی
از وقتی ماجان مرد، حاج‌بابا شد همهٔ کسم. قبل از آن هم، حاج‌بابا را جور دیگری دوست داشتم؛ اما وقتی ماجان رفت، من به‌عنوانِ نوهٔ ارشد مأمور شدم که سه شب در هفته برای حاج‌بابا شام ببرم خانه‌شان؛ همان‌جا بخوابم، و صبح از خانهٔ آنها راهی مدرسه شوم؛ و این شروع تغییر رابطهٔ من و حاج‌بابا بود. تازه ده روز از رفتن ماجان گذشته بود که بابا گفت: «زینب، بابا ازت یه چیزی می‌خوام، نه نگو!» سر تکان دادم و کتابی را که در دستم بود گذاشتم زمین و زل زدم به دهانش. مِن و مِن کرد و گفت: «حاج‌بابا بعد از رفتن ماجان خیلی تنهاست؛ وقتی از مغازه میاد خونه؛ هم گشنه است و هم خسته. ازطرفی مریض هم هست؛ اگر خدای‌نکرده حالش بد بشه هیچ‌کس نیست یه لیوان
لیلا چیت سازها
اما بابا بی‌توجه به او می‌گوید: «گوشیت رو می‌دی به مادرت. کلاس اوریگامی و زبان و نقاشی هم تعطیل؛ فقط میری مدرسه و میای. راضیه، تو می‌تونی مثل سابق کلاس‌هات رو بری».
جودی‌آبــوت
تازه سفرهٔ شام را جمع کرده بودم و توی اتاق دنبال منچ می‌گشتم؛ قرار بود یک بازی حسابی داشته باشیم؛ اما همین‌که از اتاق بیرون آمدم، چهرهٔ کبود حاج‌بابا را دیدم! خِرخِر می‌کرد و دستش را گذاشته بود روی گلویش! منچ از دستم افتاد؛ نفهمیدم چطور قرص قلبش را گذاشتم زیر زبانش؛ نفهمیدم چطور زنگ زدم به بابا، و چطور آمبولانس آمد و حاج‌بابای بیهوشم را برد.
جودی‌آبــوت
«دخترهای گلم، این امتحان چندان مهم نبود؛ به فکرِ امتحان اصلی باشید. نکند روز حساب مردود شویم!»
ابن سینا
بی‌بی‌گل فکر می‌کنه با دو رکعت نماز من و خودش، و کلی دعای عربی خوندن سنگ بابا دفع می‌شه؛ چه می‌دونم هی نذر و نیاز، هی نماز و دعا... مدام گیر می‌ده که نماز بخون؛ این کار رو بکن، اون کار رو بکن. می‌گم بی‌بی دست بردار. می‌گه اینا حرف خداست. از کجا معلوم؟ اصلاً از کجا معلوم راست باشه؟ راستش رو بخوای... دنبال یه راه‌حلم». _ چه راه‌حلی؟ _ به کسی نگیا. تصمیم دارم مسیحی بشم! اصلاً مگه کوروش خودمون چشه که ما باید یه دین دیگه داشته باشیم؟
ابن سینا
یکی از معلم‌ها می‌آید تو، یک ظرف شکلات می‌گذارد روی میز و از توی پرونده اسمم را می‌خواند: «عطیه، چهارده‌ساله؛ ۹۲۳ نماز صبح قضا، ۴۲۳ نماز ظهر قضا، ۳۲۱ نماز مغرب و عشای قضا! خب دیگه چی داریم؟ هزارتا نماز هم داری که مورد قبول نیست؛ ۷۸۹ تا رو هم با ارفاق ازت قبول می‌کنیم؛ چون یا سر نماز چرت زدی، یا حواست نبوده... نمرهٔ نهایی: چهارده». می‌ترسم! دانه‌های درشت عرق می‌نشیند روی پیشانی‌ام؛ لب‌هایم می‌رود سمتِ سفیدی؛ چانه‌ام می‌لرزد؛ دستم را می‌برم بالا که حرف بزنم، اما از زیرزمین صدای گریه می‌آید؛ صدای التماس و ناله... .
ابن سینا
اگه نماز نخونیم خدا میاد در خونه‌مون؟ نه؛ ولی دو روز دیگه، وقتی از این دنیا بریم، وقتی قلبمون دیگه نزنه، اون‌وقت تأثیر نمازهایی رو که نخوندیم، می‌بینیم؛ تأثیرِ حرفی که خدا زد و بهش عمل نکردیم.
داماد65
هروقت دلم گرفته، هروقت از دنیا و آدم‌هایش خسته شده‌ام نماز آرامم کرده
بنده کتاب خوان هستم 🥰
آب بده دستش. من و عمه مرضیه با هم صحبت کردیم؛ قراره چند شب عمه بره پیشش، چند شب هم من؛ ولی من به‌خاطرِ کارم که شیفت شبه و به‌خاطرِ مامانت که پابه‌ماهه، و خواهرات که هنوز کوچیکن و مدام نیاز به مراقب دارن نمی‌تونم برم. تو که مدرسه‌ات سر کوچهٔ حاج‌باباست، می‌شه سه شب در هفته بری اونجا؟» نمی‌خواستم بروم؛ این تنها چیزی بود که از آن مطمئن بودم! اینترنت پرسرعت خانه کجا و تلویزیون سرِ شب خاموش خانهٔ حاج‌بابا کجا؛ ولی ماندم توی رودربایستی؛ یعنی هم دلم برای حاج‌بابا سوخت و هم از غمِ چشم‌های بابا خجالت کشیدم. در دلم گفتم یکی دو هفته می‌روم و بعد بهانه می‌آورم که نمی‌توانم و حالم خوب نیست و به درس‌هایم نمی‌رسم. غروبِ یک شنبه، باروبندیلم را جمع کردم: دو تکه لباس، چند کتاب، لپ‌تاپ و کیف مدرسه و... . بابا وسایل را گذاشت داخل ماشین و من هم دم‌پختکِ مامان‌پز را زدم زیرِ بغلم و راه افتادم. بابا آن‌قدر دیرش شده بود که
لیلا چیت سازها

حجم

۹۰٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۱۳۶ صفحه

حجم

۹۰٫۱ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۱۳۶ صفحه

قیمت:
۸,۰۰۰
تومان