
Book
۳
راسباک لحظهای فکر میکند که زندگی چقدر برای پولدارها آسانتر است.
Book
۲
از آدمیزاد هر کاری برمیآید.
Book
۲
واسه یه بار هم که شده توی زندگیت شجاع باش.
Book
۲
مگر نه اینکه همه این کار را میکنند؟ همه نقش بازی میکنند، هیچکس خودش نیست. همهٔ دنیا بر پایهٔ دروغ و فریب بنا شده.
Book
۱
«تجربهٔ من نشون داده که مردم بیشتر وقتا دروغ میگن.»
Book
۱
بیشتر وقتا؟ ولی صداقت باید یه چیز همیشگی باشه،
میم ___ لام
۰
همانطور که قدم میزند تصویر خودش را در آینهٔ روبهروی پنجره میبیند و اصلاً خودش را نمیشناسد.
Book
۰
آنه عصبانی است اما توانی در خود نمیبیند، نمیداند چطور این ماجرا را تمام کند که بدبخت و مضحک به نظر نرسد.
Book
۰
او هیچوقت دنبال جلب توجه دیگران نیست.
Book
۰
اما جذاب بودن بهتنهایی کافی نیست، بلکه باید کاریزما هم داشت.
Book
۰
«من که دلم برای مدرسه تنگ نشده، تو چی؟»
«حتی یه ذره!»
Book
۰
از آن دست آدمهایی است که تمام تلاشش را میکند تا بازنده نباشد.
Book
۰
از آن دست زنانی نبود که با بیمحلی کنار بیاید.
Book
۰
هیچوقت در زندگیاش اندازهٔ الآن خوشحال نبوده. دلش میخواهد این لحظه را متوقف کند و برای همیشه به خاطر بسپارد.
Book
۰
«هیچوقت فکر نمیکردم همچین لحظهای از راه برسه.»
