
کتاب رویارویی کوتاه با دشمن
انتشارات:
بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Rahele Kia
۰
دم غروب بود، و نمیدانستم چه کنم. به چپ پیچیدم و بعد دوباره به چپ پیچیدم. آیا داشتم دور خودم میچرخیدم؟
Rahele Kia
۰
البته من جایی برای رفتن نداشتم، اما برای یک لحظه حس کردم که آزادم.
Rahele Kia
۰
دخترهای پیشخدمت میخواستند لطفی کرده باشند، ولی من فقط ترحم بود که میدیدم. چه کسی میخواهد بیستوپنج سالگیاش را روی میز کارکنان، کنار کمد جارو و خاکانداز و درحالیکه پیشبندی کثیف بسته و یونیفرم چهارخانهٔ آشپزها را پوشیده جشن بگیرد؟
somayeh
۰
جوییجویی گفت: «این کار از من هم برمیآد» یعنی جداول من، یعنی شغل من.
گفتم: «پس چرا نمیکنی؟»
پوزخندی زد. بعد ساکت شد و مدتی فکر کرد. گفت: «بیست، بیستوسه، صدوهفت.» با غروری بچهمدرسهای به بلوکهای شهری کوچک خالی روی برگهٔ جداول من اشاره کرد.
من گفتم: «آره؟ آخر هفته چی؟»
دوباره به فکر فرو رفت. با کمک انگشتانش حساب کرد. «بیستونُه، سیوچهار، دویستویازده.»
درست میگفت. احتمالاً میتوانست شغل مرا انجام بدهد. اما این کار را نمیکرد. او دیگر جَنمش را نداشت، آن جنمی که آدم را در زندگی به جلو میبرد، هر چه که اسمش هست.
Rahele Kia
۰
گروهبان میخواست بداند چی خندهدار است. به او گفتیم هیچچیز خندهدار نیست، قربان. او گفت درست است ــ هیچچیز خندهدار نیست، وقتی هر لحظه ممکن است یک گلوله بخورد وسط صورت آدم، هیچچیز نمیتواند خندهدار باشد.