جوییجویی گفت: «این کار از من هم برمیآد» یعنی جداول من، یعنی شغل من.
گفتم: «پس چرا نمیکنی؟»
پوزخندی زد. بعد ساکت شد و مدتی فکر کرد. گفت: «بیست، بیستوسه، صدوهفت.» با غروری بچهمدرسهای به بلوکهای شهری کوچک خالی روی برگهٔ جداول من اشاره کرد.
من گفتم: «آره؟ آخر هفته چی؟»
دوباره به فکر فرو رفت. با کمک انگشتانش حساب کرد. «بیستونُه، سیوچهار، دویستویازده.»
درست میگفت. احتمالاً میتوانست شغل مرا انجام بدهد. اما این کار را نمیکرد. او دیگر جَنمش را نداشت، آن جنمی که آدم را در زندگی به جلو میبرد، هر چه که اسمش هست.