
کتاب اشک و لبخند
جلد ۳ مجموعه آثار جبران خلیل جبران
انتشارات:
کلیدر٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Mohammad
۸۷
آن کس که در عرصهی روزگار، روزها را دگرگون نکند، بردهی ایام خواهد بود
Mohammad
۳۱
چقدر به زنده بودن مشتاقیم. و زندگی چقدر از ما دور است!...
آرام
۲۱
کجایی جان شیرینم؟ تاریکی مرا دربرگرفته و ناامیدی بر من چیره گشته است. لبخند بزن تا جان دوباره گیرم. در هوا تنفس کن تا زنده شوم.
Mohammad
۱۰
شاعر حلقهی اتصال میان این جهان و جهان واپسین است.
Pariya
۷
در ضمیر هر انسان، اشکهایی به ودیعت نهاده شده که ناگزیر باید آن را روزی بازپس دهد.
Pariya
۶
جنگ تو را بانگ درداد و تو نیز به انگیزهی میهنپرستی و ادای تکلیف، پاسخش گفتی. این چگونه تکلیفی است که میان دلدادگان، جدایی میافکند. زنان را بیوه و کودکان را یتیم میکند؟ این چگونه تکلیفی است که بر روستایی تهدیست واجب است و توانگر نجیبزاده را بایسته نیست؟ اگر تکلیف از بین برندهی صلح میان ملتها و میهنپرستی برهم زنندهی آرامش انسان باشد، آن دو را بدورد!
نه نه عزیزم، به گفتهی من توجه مکن و شجاع و وطنپرست بمان.
Pariya
۵
در ژرفای وجودم ترانهای است که خوش ندارد جامهی واژگان را دربرکند. ترانهای که در دانههای دلم جای گرفته و نمیخواهد با مرکب، بر کاغذ جاری شود. ترانهای که چون پوششی شفاف، احساسم را در خود جای داده و نمیخواهد بر زبان جاری شود.
Pariya
۴
به شهر زندگان نظر کردم و با خود گفتم: آن، از آنِ توانگران زورمند است. سپس شهر مردگان را نگریستم و گفتم: این نیز از آنِ مالداران قدرتمند است. خدایا! پس جایگاه تهیدستِ ناتوان کجاست؟! این را گفتم و به ابرهای متراکمی که کنارههای آن با طلای پرتو خورشید زیبا، رنگین شده بود، نگریستم و در ژرفای وجودم، نوایی شنیدم که میگفت: آنجا!
Pariya
۴
هنگام سکوت، با سرانگشتان لطیفم بر شیشهی پنجره میکوبم و از دل آن ضربهها، نغمهای برمیآید که تنها جانهای حساس، معنای آن را درک میکند.
Pariya
۳
زندگی به راه افتاد و گفت: همراهم بیا که ایستادنمان طولانی شده است.
پرسیدم: به کجا؟ گفت: به شهر آینده.
گفتم: درنگ کن که راه مرا خسته کرده، صخرهها گامهایم را ناتوان گردانده و گردنهها، نیرویم را به پایان رسانده است.
گفت: حرکت کن که ایستادن بزدلی است و نگریستن به شهر گذشته، نادانی.
Pariya
۳
من میگریم تا تپهها لبخند بزنند. فرو میآیم تا گلها فرا روند. ابر و دشت، دلدادهی یکدیگرند و من، پیامآوری هستم که فرومیریزم تا تشنگی این و ناخوشی آن را برطرف کنم.
صدای رعد و نور شمشیر برق، آمدن مرا مژده میدهند و رنگینکمان، پایان سفرم را اعلام میکند.
hiba
۳
چقدر به زنده بودن مشتاقیم. و زندگی چقدر از ما دور است!...
Pariya
۲
آنان را بگو که خوشبختی از مقدسترین مقدسات جان سرچشمه میگیرد و از بیرون نمیآید!
hiba
۲
به دیدگانت نظر افکندم و یقین کردم که زندگی، بهشت است و دل آدمی، دروازهی آن.
hiba
۲
افسوس که انسان چه نادان است!
hiba
۲
هر که اندوه را نبیند، شادمانی را نخواهد دید.
hiba
۲
محبت، هر بار به شکلی متجلی میشود. گاهی در قالب خرد، زمانی به صورت عدل و گاهی به شکل امید.
Pariya
۱
شکوفه جز با مردن نمیتواند به زندگی بازگردد و محبت، تنها پس از جدایی عظمت مییابد.
Pariya
۱
همچون شکفتن گل ها، لبخندی زد
Pariya
۱
زیبایی آن است که چون بدان نظر کنی، گویی از ژرفای وجودت دستی برآمده تا در آغوشش کشد. زیبایی آن است که جسم، آن را دشوار میپندارد، ولی روح آن را گوارا میبیند.
زیبایی، هماهنگی میان اندوه و شادمانی است. زیبایی همان است که در حال پوشیدگی، آن را میبینی و در سکوت، آن را میشنوی. زیبایی آن است که در مقدس ترین اجزای خویشتنِ آدمی پدید میآید و در ماورای پندار او پایان میپذیرد...
Pariya
۱
انسان اندوهگین، گلایه کردن را دوست دارد، چنان که عاشق با غزلسرایی، به آرامش میرسد و ستمدیده با یاری خواستن تسلا مییابد...
hiba
۱
جانها در پی محبت، ره به جایی میبرند که قانونهای بشری آن را نمیپسندد.
hiba
۱
ای مرگ، بیا و نجاتم ده، زیرا زمینی که خارهایش، گلها را خفه کردهاند، ارزش زندگی کردن ندارد. بشتاب و مرا از چنگ روزگاری که عشق را از جایگاه کرامت به زیر میکشد و قدرت و ثروت را به جای ان مینشاند، رهایی بخش....
hiba
۱
اگر عشق تو را در این زندگانی به سوی من بازنگرداند، در سرای دیگر ما را به هم پیوند خواهد داد.
hiba
۱
آنجا، در جهان واپسین، امواج احساسات و لرزشهای دلهایمان را خواهیم نگریست و حقیقت الوهیت خویش را که اکنون بر اثر نومیدی، آن را حقیر میپنداریم عیان خواهیم دید.
hiba
۱
سرگشتگی، آغاز معرفت است.
hiba
۱
پیکر آدمی به خاطر امور دنیوی و مطامع مادی، پراکنده میگردد. اما ارواح، در بند عشق استقرار مییابند، تا آنگاه که مرگ فرارسد و آنها را به سوی خداوند ببرد.
hiba
۰
میخواهم، در اشتیاق، بمیرم؛ اما با دلمردگی زنده نباشم.
hiba
۰
در ضمیر هر انسان، اشکهایی به ودیعت نهاده شده که ناگزیر باید آن را روزی بازپس دهد.
hiba
۰
در ره عشق، تردید گناهی است بس بزرگ.
