«دوباره اوضاع مثل قبل میشود؟»
«منظورت چیست عزیزم؟»
«نمیدانم. به مدرسه نمیرویم. دوستان سال بالاییام حتی جشن فارغالتحصیلی نخواهند داشت. جشن رقص آخر سال نخواهیم داشت. همهٔ شغلهای تابستانه تعطیل شده. فروشگاهها بستهاند. سینماها همینطور. پدر هرروز میرود و طوری لباس میپوشد انگار دارد به جنگ میرود. هیچکس به کسی اعتماد ندارد. هیچکس دوست ندارد به کس دیگری نزدیک بشود. کسی دوست ندارد دیگری را در آغوش بکشد. یا مهمانی بگیرد...»