و نامهٔ عبیداللهِ زیاد به عمرِ سعد این بود:
من تو را سوی حسین نفرستادم تا دفعِ شرّ از او کنی و کار را دراز کشانی و او را امیدِ سلامت و بقا دهی و عذرِ او خواهی یا شفیعِ او باشی.
کاهلی نمودی و به راحتی دل خوش کردی و آسوده نشستی!
بنگر اگر حسین و یارانِ او سر به حکمِ من فرود آوردند و فرمانِ مرا گردن نهادند، آنان را نزدِ من فرست و اگر تن زدند و نپذیرفتند، سپاه به جانبِ آنان کش تا آنها را بکشی و اعضای آنها را جدا کنی که مستحقِّ اینند.
و اگر حسین را بکشتی، سینه و پشتِ او را زیرِ سُمِ اسبان بسپار ــ که وی آزارندهٔ قومِ خویش و قاطعِ رحم و ستمکار است. و نپندارم که پس از مرگ این عمل زیانی دارد ولیکن، سخنی بر زبانِ من رفته است که چون او را کشتم، این عمل با پیکرِ او کنم.
اگر فرمانِ من ببری، تو را پاداش دهم بر اطاعت و اگر اِبا کنی، از رایت و لشکرِ ما جدا شو و آن را به شمر گذار که فرمانِ خویش را به او فرمودهایم.
والسلام.