مرد اول گفت: جناب قاضی! ما دونفر سالهاست که باهم دوست هستیم و همیشه باهم میگوییم و میخندیم. امروز هم داشتیم باهم شوخی میکردیم که این مرد عصبانی شد و به من گفت: غلط نکن.
قاضی نزدیک بود شاخ درآورد. به مرد گفت: خب؟
- خب ندارد آقای قاضی. حالا من از او شکایت دارم.
- فقط به خاطر اینکه به تو گفته غلط نکن تو شکایت داری؟
- بله آقای قاضی. به حیثیت من لطمه وارد شده است.
قاضی که دید بدجوری سرکار رفته، به مرد گفت: ببین. این دوستت اشتباه کرده. تو برو هرچه دوست داری غلط کن.
قاضی این را گفت، بعد بلند شد دفترش را زد زیر بغلش و رفت.