
Mohammad
۴۳
هوا را از دود عود و شرارهی شمعها آکندهاند، در حالی که باورمندان عظمت تو، گرسنه سر بر زمین مینهند. فضا را از ذکر دعا و تسبیح انباشتهاند، امّا نالهی یتیمان و آه بیوهزنان را نمیشنوند.
mohammad javad enferadi
۶
آه.، واژهای است کوچک که حدیثی مفصل در دل دارد.
starlet
۴
شاعری پارسیگوی چنین گفته است: موسیقی، فرشتهای آسمانی بود که به آدمیزادهای دل داد و از فراز آسمان به سوی او فرود آمد. خدایان خشم گرفتند و تندبادی در پیاش فرستادند که او را در فضا پراکند و در جایجای زمین منتشر کرد. جان او هرگز نمرد، و هنوز هم زنده است و گوش جان بشر را آکنده میکند..
هدیهٔ دریا
۴
لب به دعا میجنبانید، در حالی که دلهاتان چون سنگ خارا بیحرکت است. در معبد، خاضعانه کمر به رکوع خم میکنید، حال آن که جانهاتان در برابر خداوند، سرکش و طغیانگر است.
nedsalehani
۲
احساس میکرد که عشقی نیرومند، دلش را در بر گرفته و بر جانش سیطره یافته است؛ عشقی که نهفتههای جانها را باز میگوید و به حضور خود، میان عقل و دنیای معیارها و سنجشها فاصله میافکند. عشقی که هرگاه زبان زندگی گنگ شود، به سخن میآید و آنگاه که تیرگی همهچیز را در برگیرد، همچون ستونی از نور به نظر رسد
starlet
۲
در باورهای یونانیها و رومیها، موسیقی الههای توانا بود؛ برایش معبدهای بزرگی میساختند ـ که هنوز هم از شکوه و ابهت آنان حکایت دارد ـ و قربانگاههای باشکوه برپا میکردند و برترین قربانیها و دلآویزترین عطرها را بدان پیشکش میکردند. آن را آپولون نامیده بودند و با تجسم برترین کمالات، تندیسی از او ساخته که به دست چپ، سازی برگرفته بود و به دست راست، مینواخت. سرش افراشته و دیدگانش به دوردستها دوخته شده بود، گویی ژرفای اشیا را مینگرد.
اسماء
۱
مارتا! نفس انسان همچون حلقهای طلایی است که از زنجیر الوهیت جدا افتاده و چه بسا آتش سوزان، این حلقه را بگدازد، ظاهر آن را دگرگون کند و زیبایی و صیقل آن را محو گرداند، اما هرگز نمیتواند ماهیت آن را که طلاست، دگرگون نماید، بلکه جلا و درخشش آن را افزون میکند. اما وای بر خس و خاشاکی که گرفتار آتش گردد، زیرا میسوزد و خاکستر میشود و تندباد، خاکسترِ آن را پراکنده کند و در دل صحرا ناپدید گرداند...
کاربر ۴۶۹۳۳۱۳
۱
موسیقی، زبان همهی مردم است. مردمانی که خدایان خویش را با ترانهها تسبیح میگفتند و نغمههایشان آنان را بزرگ مینمود. نغمهها و ترانهها همانند دعاهای امروزی، فریضهای بودند که انسانها با برپاداشتن آن در معابد و آتشکدهها، در برابر پرستش شوندگان، کرنش میکردند. خاستگاه آن آتشکدههای مقدس، احساسات عمیق است؛ زیرا دعایی که از دل برآید، لاجرم بر دل مینشیند و دل نیز آن را میپالاید.
Fateme.j
۱
به راستی جوانی، رؤیای زیبایی است که کتاب و درس، شیرینیاش را میدزدند و آن را به حقیقتی تلخ تبدیل میکنند. آیا روزی خواهد رسید که در آن فیلسوفان، رؤیاهای جوانی و لذت فهمیدن را با هم داشته باشند؟
ناهید
۱
مزامیز داوود نیز واسطهای میان او و خدا بود که به وسیلهی آن، مغفرت و بخشایش طلب میکرد، گویی لرزش تارهای او، از دل شکستهاش برمیآمد و قطرات خون او بر انگشتانش جریان مییافت، زیرا کردههای آن انگشتان، پروردگار و مردمان را بزرگ آمده بود؛ اوست که گفتهاست: پروردگار را تکریم کنید. او را به صدای شیپورها و نغمهی سازها، تسبیح گویید. با صدای طبل و دف، با نوای تار و قانون و آوای عود و سنج او را تسبیح گویید، زیرا هر نسیمی، پروردگار را تسبیح میگوید..
mina1374
۱
بنگر که خون پاک تو تا ژرفای زمین فرو رفته، سرشک گرمت در دل انسانها خشکیده و دم روحبخشت در برابر تندبادهای صحرا ناپدید گردیده است
Fateme.j
۰
یوحنا در دل دشتها تپههای پوشیده از گل و گیاه، کنار گوسالههایی که از بدسرشتی آدمی به صفای چراگاه گریخته بودند، مینشست و با چشمان اشکبار، آبادیها و مزارع پراکنده بر پهنهی دشت را مینگریست و با آهی عمیق، این عبارات را تکرار میکرد: شما بسیارید و من تنهایم. هرچه میخواهید دربارهی من بگویید و هر بلایی که میخواهید بر سرم بیاورید. گرگها، در تاریکی شب بز را میدرند، اما قطرات خون او بر شنهای صحرا میماند، تا آنگاه که سپیده بر دمد و خورشید برآید..
Goli.21
۰
موسیقی، زبان جانهاست و نغمهها، چون نسیم پرطراوتی که بر تارِ احساس، زخمه میزنند.
mina1374
۰
با دیدهی گوش، تأثیر فرحبخش دلدارم را میدیدم و به جای آن که در محتوای کلامش تأمل کنم، درون مایهی احساسش را که به آوای جان در موسیقی متبلور بود، درمییافتم.
mina1374
۰
موسیقی نیز همچون شعر و نقاشی، بیانگر حالات درونی انسان است. دگرگونیهای دل را به تصویر میکشد، پندارها و خیالات جان را شرح میدهد و به آنچه که در ذهن میگذرد، نمود میبخشد و سرانجام، زیباترین خواستههای جسم آدمی را بر زبان میراند.
mina1374
۰
اصفهان، واپسین نفسهای هماوردی است که سوار بر مرکب مرگ، میان ساحل حیات و دریای ابدیت ایستاده است. اصفهان، حکایت کسی است که با آه و نالهی عمیق و گسسته و با اندوه پیدرپی، بر خویشتن مرثیه میسراید. اصفهان، نوایی است آمیخته با سکوت، سکوتی که به تلخی مرگ و نیستی و شیرینی اشک و وفاداری آغشته است.
اگر نهاوند، نغمهی شوق کسی است که اندک امیدی دارد؛ اصفهان، نالهی کسی است که پیکرهی امیدش از هم دریده شده است.
mina1374
۰
هرچند او روزهی جسمانی نمیگرفت، اما احساساتش روزه بود، زیرا خاطرهی اندوهفرزند انسان و پایان غمانگیز زندگی او بر روی زمین را هماره در ذهن داشت.
mina1374
۰
عشق، الههای بود که در آن لحظاتِ بیصدا و آرام، از آسمان بر قلب علی فرود آمده؛ احساسات تلخ و شیرین را در جان او بیدار کرده بود، چنان که خورشید، گلی را در میان خارها میرویاند.
mina1374
۰
دیروز عرصهی زندگی بودیم. اکنون نیز آمدهایم و باز هم خواهیم آمد تا آنگاه که مانند خدایان، کامل گردیم..
