امید در سینهاش موج زد. حس عجیبی بود. او بیشتر اوقات امید را احساس نمیکرد و در ابتدا فکر کرد حشرهای بوده که داخل گلویش خزیده، قبل از اینکه متوجه شود این احساس، حسی گرم و خوشایند بوده. در یتیمخانه اغلب، حشرات داخل گلویش میخزیدند؛ خصوصاً زمانی که با دهان باز میخوابید ولی حشرات هرگز احساس گرم و خوشایندی از خودشان به جا نمیگذاشتند.