
Mahi
۵
در رزیدنسی یک مَثَل وجود دارد: روزها طولانیاند اما سالها کوتاه.
Mahi
۳
چند هفته قبل از مرگش، در خانه در رختخواب از او پرسیدم: «وقتی اینطوری سرم روی قفسهٔ سینهات هست میتوانی خوب نفس بکشی؟» جواب داد: «فقط اینطوری میتوانم خوب نفس بکشم.»
Mahi
۲
تویی که نشانِ زندگی را در مرگ میجویی
کنون نظاره کن
هوایی را که روزی نفسی بود
نامهای نو ناشناخته، [و] نامهای کهن محوند؛
تا آنگاه که زمان اجساد را میفرساید اما جانها را نه.
ای که این را میخوانی، پس آنگاه که هستی، زمان را بساز
اما گام برداشتن سوی جاودانگی خویش را مَبر از یاد.
Mahi
۲
به شوخی به دوستان نزدیکمان میگفتیم راز نجات یک رابطه برای یک نفر این است که به بیماری لاعلاج دچار شود. اما میدانستیم یک راهِ پشتسرگذاشتن بیماری لاعلاج این است که بهطور عمیقی عاشق باشی
Sedighe
۲
کبریتی سوسو زد اما روشن نشد.
Mahi
۱
«ممتاز بودن خیلی آسان است، فردی ممتاز پیدا کن و سعی کن به درجهای بالاتر از او برسی.»
Mahi
۱
در لحظههای اندکی که برای فکر کردن داریم، همگی در خلوت از جسدهایمان عذرخواهی میکنیم. نه بهخاطر احساس گناه بلکه چون چنین احساسی نداریم.
Mahi
۱
وقتی جایی برای چاقوی جراحی نیست، کلمهها تنها ابزار جراح هستند.
Sedighe
۱
(الکساندر پوپ: «دانش کم خطرناک است؛ / یا از چشمهٔ پایرین سیر بنوشید یا لب نزنید.»)
Sedighe
۱
وقتی که مادربزرگ دست از دعا کردن برداشت، در واقع همهٔ کارهای دیگر را هم کنار گذاشته بود.
Sedighe
۱
وقتی جایی برای چاقوی جراحی نیست، کلمهها تنها ابزار جراح هستند.
Sedighe
۱
همانگونه که هایدگر مطرح کرده است، اگر خستگی باشد متوجه گذشت زمان میشوی.
Sedighe
۱
(الکساندر پوپ: «دانش کم خطرناک است؛ / یا از چشمهٔ پایرین سیر بنوشید یا لب نزنید.»)
Mahi
۰
از پزشکی تنها آن غیابی را که سبب میشد، میشناختم. بهخصوص، غیبت پدری در حال پیشرفت، که قبل از سپیدهدم به سر کار میرفت، در تاریکی شب برمیگشت و سراغ بشقاب شام دوبارهگرمشده میرفت.
Mahi
۰
به ما دستور دادند که دیگر به آنها «جسد» نگوییم؛ «اهداکننده» واژهٔ مناسبتری بود. و آری، بُعد غیراخلاقیِ تشریح نسبت به گذشتهها کاهش یافته بود. (دانشجویان دیگر نباید مثل قرن نوزدهم، در آغاز کار، خودشان جسد میآوردند و دانشکدههای پزشکی دیگر موافقِ خالی کردن قبرها برای فراهم کردن جسد نبودند- این چپاولگری خود باعث افزایش جرم و جنایت بود. کاری که زمانی آنقدر متداول بود که ایجاب میکرد فعلی مخصوص داشته باشد: burke، که در دیکشنری آکسفورد اینگونه تعریف میشود «مخفیانه کشتن و خفهکردن بهمنظور فروش جسد قربانی برای تشریح.»)
Mahi
۰
اگرچه، چیزی که تغییر نکرده بود روحیهٔ قهرمانانه و مسئولیتپذیری در میان خون و شکست بود. بهنظرم میرسید این تصویر حقیقیِ یک دکتر است.
Mahi
۰
بلکه فرصتی بود برای پیمان بستن با یک هموطنِ دردمند: اینجا ما با همدیگر هستیم، راههای زیادی پیش روست، قول میدهم به بهترین شکلی که میتوانم شما را به آن طرف این بحران هدایت کنم.
Mahi
۰
ارتباطات سادهٔ انسانیای که برقرار میکرد و اعتمادی که در بیمارانش بهوجود میآورد، سرمشقِ من بود.
Mahi
۰
در واقع یکی از تعاریف اولیهٔ بیمار این است؛ کسی که درد و رنج را بدون هیچ شکایتی تحمل میکند.
Mahi
۰
کسی که زندگی کردن را به انسانها میآموزد، همزمان باید مردن را هم بیاموزد.
Mahi
۰
اما میدانستم حتی اگر در حال مُردن باشم، تا وقتی بمیرم، همچنان زندگی خواهم کرد.
Mahi
۰
اما یک چیز را فهمیده بودم. که در آثار بقراط، ابنمیمون یا اوسلر پیدا نمیشد: وظیفهٔ پزشک این نیست که مرگ را به تأخیر بیندازد یا بیماران را به زندگی سابقشان برگرداند. بلکه ما باید بیمار و خانوادهاش را که زندگیشان از هم پاشیده است، در آغوش بگیریم و کاری کنیم تا آنها بتوانند دوباره بلند شوند و بایستند، و به زندگی خودشان معنا بدهند.
Mahi
۰
کلمات دکتر میتواند ذهن را آسوده کند، درست همانطور که چاقوی جراحِ مغز و اعصاب میتواند یک بیماری مغزی را بهبود ببخشد. با وجود این، آنها با تردیدهایشان و نشانههای بیماریِ روحی یا جسمی دستبهگریبان میمانند.
Mahi
۰
«ممنون برای دوست داشتنِ من.»
ponio
۰
شاید فقط یک چیز برای گفتن به این نوزاد وجود دارد، نوزادی که سراپا آینده است، و فقط کمی از زندگیاش با زندگی من همزمان شده؛ زندگیای که متعلق به گذشته است.
پیامم ساده است:
وقتی به یکی از بیشمار لحظات در زندگی رسیدی که باید از خودت بگویی، یک دفتر فراهم کن از چیزی که بودهای، و چیزی که انجام دادهای، معنایی که به دنیا بخشیدهای. دعا میکنم باور کنی که تو روزهای یک مردِ در حال مرگ را غرق لذت کردی، لذتی که در همهٔ سالهای پیشین زندگیام برایم ناشناخته بود، لذتی که آرزویی بیشتر از آن ندارم؛ اما میخواهم ادامه داشته باشد.
در این زمان، درست همین حالا، همین هم فوقالعاده است.
ponio
۰
تویی که نشانِ زندگی را در مرگ میجویی
کنون نظاره کن
هوایی را که روزی نفسی بود
نامهای نو ناشناخته، [و] نامهای کهن محوند؛
تا آنگاه که زمان اجساد را میفرساید اما جانها را نه.
ای که این را میخوانی، پس آنگاه که هستی، زمان را بساز
اما گام برداشتن سوی جاودانگی خویش را مَبر از یاد.
ponio
۰
چگونه رنجهای خودمان باعث میشود به رنج آشکار دیگری بیتفاوت شویم
ponio
۰
اگر زندگیِ ناآزموده ارزش زیستن نداشت، آیا زندگیِ نازیسته ارزش آزمودن داشت؟
ponio
۰
تویی که نشانِ زندگی را در مرگ میجویی
کنون نظاره کن
هوایی را که روزی نفسی بود
نامهای نو ناشناخته، [و] نامهای کهن محوند؛
تا آنگاه که زمان اجساد را میفرساید اما جانها را نه.
ای که این را میخوانی، پس آنگاه که هستی، زمان را بساز
اما گام برداشتن سوی جاودانگی خویش را مَبر از یاد.
Eliiiiiii.za
۰
ما نمیدانیم با چه درگیریها و دردهایی به این دنیا میآییم، اما بیرون رفتن از آن همواره موضوع سادهای نیست