خواهرش ناگهان خواستنی شده بود، مانند یک گل نیمهشکفتهٔ جوان و خام، درواقع بهطرز مبهوتکنندهای زیبا. پی به ترس ناخوشایندی برد که درونش شکل میگرفت، ترکیبی عجیب از انزجار و عطوفت. انزجار از خودش برای مرد بودن، بهخاطر هر فکر بدی که تا آنموقع دربارهٔ هر دختری داشته بود، بهخاطر غرایز اساسیاش، خواستههای خفهکننده و پستاش، نیازهای ظالمانهاش، ذهن کثیفاش، بهخاطر همهٔ اینها از خود متنفر شد. انزجار از دانستن اینکه مردانی مانند او به خواهرش نگاه میکنند و به چیزهایی فکر خواهند کرد و دچار احساساتی خواهند شد و آنگاه خودشان را جلوی او پاک و مبرا نشان بدهند و احساس عطوفت بهخاطر اینکه خواهرش این را نمیدانست.