
کتاب دانش جادو (کتاب دوم)
حماسهی ایژیا
انتشارات:
انتشارات طلوع ققنوس٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
☆...○●arty🎓☆
۸۲
تصمیم گرفتم دیگر وقتم را برای نگرانی اینکه دیگران چه فکری میکنند، و یا زحمت برای تغییر درک آنها، تلف نکم.
𝔏𝔦𝔪𝔬𝔬
۱۴
مثله یه گلظریف باهام رفتار میکنی. باید بهت بگم که ظریفترین گلها وقتی خرد بشن قویترین عطرها از عصاره وجود همون تهیه میشه.
دونیا جون
۹
خودم را با سنگ سخت ترکیب کنم. سنگ فقط یک هدف داشت: بودن. نه قولهای پیچیده، نه نگرانی و نه احساسی.
niki
۷
کنجکاوم بدونم که چه قولی دادم.»
دونیا جون
۷
ظریفترین گلها وقتی خرد بشن قویترین عطرها از عصاره وجود همون تهیه میشه.»
دونیا جون
۶
«تو محاصرهایم، با هم میجنگیم، برای همیشه دوستیم.
fatemeh*bahari
۵
گویی که آینده من، یک جاده طولانی و پیچیده، پر از گره، آشفتگی و تله بود.
همان زندگی که دوست داشتم.
دونیا جون
۴
«نمیتونستم تحمل کنم تا دوباره تو رو از دست بدم.»
saman
۴
«پس اگه قرار نیست از این توانایی که بهت هدیه داده شده استفاده کنی، اصلاً چرا بهت داده شده؟»
دونیا جون
۳
لیف به من لبخند زد. اولین لبخند وقتی از زمانی که از ایژیا برگشته بودم. لبخندش، عمق روحم را گرم کرد.
دونیا جون
۳
وقتی که با نزدیک شدن به آنها لیف به من لبخند زد، تقریباً از هوش رفتم، اما وقتی مرا شناخت، لبخندش به اخم تبدیل شد. فکر کردم که باید چه کار کنم که یک لبخند واقعی از لیف گیرم بیایید؟ این فکر را از خودم دور کردم. چون نیازی به توجه برادرانه او نداشتم!
دونیا جون
۳
و من حتی متوجه آمدنشان نشده بودم.
saman
۳
ظاهر هرچیزی میتونه فریبنده باشه، با ذهنت بگرد نه با حِسِت
saman
۳
خونوادت کمکت میکنند بفهمی کی هستی و چرا هستی. بیشتر از اونکه بدونی بهشون احتیاج داری
niki
۲
«نگاهت به زندگی آرامشبخش نیست.»
Sara
۲
چراکه خودش هم ارزش سکوت را میدانست.
saman
۲
عادتهای قدیمی را بهسختی میتوان ترک کرد.
niki
۱
میخواستم به او بگویم به خانه برگردد که مردماه ظاهر شد. قبل از آنکه والک بتواند به او حمله کند گفتم: «مرد خوبیه.»
والک آرام گفت: «به نظر میاد که اینجا محل ملاقاته.»
وقتی مردِماه نزدیکتر شد پرسیدم: «ورود اسرارآمیزی نداشتی؟ با پرتو آفتاب ترکیب نشدی؟ رنگت کجاست؟»
زخمهای روی بازوها و پاهایش، علیرغم پوست تیرهاش کاملاً مشخص بود و یک شلوار کوتاه پوشیده بود.
مردماه گفت: «وقتی از اون حقهها خبر داری دیگه جالب نیست. تازه! اگه یکدفعه ظاهر میشدم روح منو میکشت.»
پرسیدم: «روح؟»
مردماه به والک اشاره کرد. وقتی سردرگمی را در چهره من دید گفت: «اسمیه که کیکی روش گذاشته. منطقیه! چون ما موجودات جادویی هستیم، دنیا رو با جادومون میبینیم. اون رو با چشمامون میبینیم، اما نمیتونیم با جادو ببینیمش. بهخاطر همین برای ما مثل یه روحه.»
والک به حرفهای مردماه گوش کرد. با آنکه چهره بیتفاوتی داشت، اما از شانهها سفت و سختش حدس میزدم که آماده حمله است. پرسید: «یه خویشاوند دیگه؟»
لبخند پهنی روی لبهای مردماه نشست. «آره. من پسرعموی سوم زنعموی مادرشم.»
Reyhan
۱
«خیلی احمقانس که تا قبل از امتحان کردن راه حلهای ممکن تسلیم بشی.»
☆...○●arty🎓☆
۱
«زندگی کردن هم خطره. هر تصمیمی که میگیری، هر تعاملی که داری، هر قدمی که برمیداری، هروقت که صبحها از تخت بیرون میای، خطر میکنی. معنی زنده موندن اینه که بدونی اون خطر و قبول میکنی و با توهم در امان بودن از تخت بیرون نیای.»
Setare
۱
بعد از رفتن او احساس کردم اتاق خالی شد!
Setare
۱
«پس من اولین شاگرت نیستم؟»
«نه، اما سرسختترین شاگردمی.» و لبخند غمگینی زد.
Setare
۱
سه قدم جلو رفتم و در آغوش او که متعلق به آنجا بودم، قرار گرفتم.
Setare
۱
در کنار او احساس کردم که تمام خلاءهای وجودم پر شد. احساس کردم در خانه هستم.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡ ꧂
۱
تصمیم گرفتم دیگر وقتم را برای نگرانی اینکه دیگران چه فکری میکنند، و یا زحمت برای تغییر درک آنها، تلف نکم. بودن من در قلعه فقط یک توقف بین راه بود. بگذار متحیر باشند.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡ ꧂
۱
گفت: «راهت مشخصه. فقط باید پیداش کنی.»
و بهترین راه برای پیدا کردن چیزی که گم کردهاید، برگشتن به آخرین جایی است که به یاد میآوردید آن را در آنجا داشتید. و درمورد من، لازم بود که از ابتدا شروع کنم.
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡ ꧂
۱
«یکی دیگه از قوانین دفاع شخصی اینه که هرچی رو میشنوی باور نکنی.»
ⓝⓐⓡⓖⓔⓢ
۱
«زندگی کردن هم خطره. هر تصمیمی که میگیری، هر تعاملی که داری، هر قدمی که برمیداری، هروقت که صبحها از تخت بیرون میای، خطر میکنی. معنی زنده موندن اینه که بدونی اون خطر و قبول میکنی و با توهم در امان بودن از تخت بیرون نیای.»
ⓝⓐⓡⓖⓔⓢ
۱
ظریفترین گلها وقتی خرد بشن قویترین عطرها از عصاره وجود همون تهیه میشه.»
کاربر ۴۲۵۴۱۹۴
۰
«مقاومت تو خیلی اذیتش کرد، اما گفت که تو جاسوس نیست.»