میخواستم به او بگویم به خانه برگردد که مردماه ظاهر شد. قبل از آنکه والک بتواند به او حمله کند گفتم: «مرد خوبیه.»
والک آرام گفت: «به نظر میاد که اینجا محل ملاقاته.»
وقتی مردِماه نزدیکتر شد پرسیدم: «ورود اسرارآمیزی نداشتی؟ با پرتو آفتاب ترکیب نشدی؟ رنگت کجاست؟»
زخمهای روی بازوها و پاهایش، علیرغم پوست تیرهاش کاملاً مشخص بود و یک شلوار کوتاه پوشیده بود.
مردماه گفت: «وقتی از اون حقهها خبر داری دیگه جالب نیست. تازه! اگه یکدفعه ظاهر میشدم روح منو میکشت.»
پرسیدم: «روح؟»
مردماه به والک اشاره کرد. وقتی سردرگمی را در چهره من دید گفت: «اسمیه که کیکی روش گذاشته. منطقیه! چون ما موجودات جادویی هستیم، دنیا رو با جادومون میبینیم. اون رو با چشمامون میبینیم، اما نمیتونیم با جادو ببینیمش. بهخاطر همین برای ما مثل یه روحه.»
والک به حرفهای مردماه گوش کرد. با آنکه چهره بیتفاوتی داشت، اما از شانهها سفت و سختش حدس میزدم که آماده حمله است. پرسید: «یه خویشاوند دیگه؟»
لبخند پهنی روی لبهای مردماه نشست. «آره. من پسرعموی سوم زنعموی مادرشم.»