وقتی گرد و خاک میدان جنگ فرو نشست، امام را دیدم که بر بالین قاسم (ع) ایستاده و او را در حال دست و پا زدن میبیند. امام فرمود: بُعْداً لِقَومٍ قَتَلُوک، ومِنْ خَصْمِهِم یوْمَ القیامَةِ فیک جدُّک. ثُم قالَ: عَزَّ وَ اللَّهِ عَلیٰ عَمِّک أَنْ تَدْعُوهُ فَلا یجیبَک، أو یجِیبَک فَلَا ینْفَعَک، وَاللَّهِ هَذَا یومٌ کثُرَ واتِرُهُ و قَلَّ نَاصِرُهُ؛ از رحمت خدا دور شوند آن گروهی که تو را کشتند و جدّت در روز قیامت دشمن آنان باشد! سپس فرمود: به خدا که سخت است بر عمویت که او را [به یاری خود] بخوانی و پاسخ [کمکخواهی] تو را ندهد یا اینکه پاسخ بدهد اما سودی برای تو نداشته باشد. به خدا قسم که امروز روزی است که خونخواران بسیار و خونخواهان کم شدهاند.»
امام پیکر او را در آغوش گرفت و در حالی که پاهای قاسم (ع) به زمین کشیده میشد او را به خیمهها آورد و کنار پیکر فرزند خود علی اکبر (ع) خواباند و عرضه داشت: «اَللَّهُمَّ أحْصِمْهُم عَدَداً وَ اقْتُلْهُم بَدَداً وَلَا تُغادِرْ مِنْهُم أَحَداً وَ لَا تَغْفِرْ لَهُم اَبَداً. صَبْراً یا بَنِی عَمومَتی، صَبراً یا أهلَ بَیتِی، لا رَأَیتُم هَواناً بعدَ ذلک الیومِ أبداً؛ خدایا! یک تن از ایشان را باقی نگذار و آنان را بکُش و هرگز ایشان را نیامرز. ای عموزادگان! صبر پیشه سازید. ای خاندان من! صبر کنید که از پسِ امروز، هرگز خواریتان را نخواهند دید.»