
رها
۶۳۷
عذاب وجدان گرفتم که چرا از این کار عذاب وجدانی ندارم!
کتاب زیباست
۴۲۰
تو نمیتونی امواج صوتی رو ببینی، ولی میتونی از موسیقی لذت ببری.»
به رنگ لیمو :)
۴۰۱
«هیچوقت نباید دوست خیالیت رو فراموش کنی.»
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
۲۹۵
جوری شده بود که دیگر خود خدا هم برای زندگی ما سری از تأسف تکان میداد و عذرخواهی میکرد.
به رنگ لیمو :)
۲۷۲
اما تنها فکری که یادم میآید، این است که چقدر خوب است دوستی داشته باشی که به اندازهٔ تو از پاستیل بنفش خوشش بیاید.
✍︎☕︎☘︎♫︎♪ 𝐹𝑎𝑛𝑡𝑎𝑠𝑦♪♫︎☘︎☕︎✍︎
۲۵۲
گفتم: «جادو اصلاً وجود نداره.»
مامانم گفت: «موسیقی جادوئه.»
بابام گفت: «عشق جادوئه.»
mobina
۱۷۵
جیغ زدم: «این مَرده که! بانی خرگوشه نیست!» دختری هم شروع کرد به گریهوزاریکردن. مدیر فروشگاه ما را مجبور کرد آنجا را ترک کنیم. من سبد مجانی شکلات تخممرغیها را نگرفتم. با آن اسباببازی گُنده هم عکس نینداختم.
آنجا بود که فهمیدم آدمها همیشه دوست ندارند حقیقت را بشنوند.
mohan
۱۶۰
یکی بودم که درست را از غلط تشخیص میداد، اما باز هم اشتباه میکرد.
Tasnim:)
۱۵۶
«ما کم نیاوردیم. داریم همهٔ تلاشمون رو میکنیم. تام! زندگی همینه. دقیقاً وقتی داری برنامههای دیگهای میریزی، برات یه اتفاق دیگه میافته.»
;𝗕𝖺𝗁𝗮𝗋𝖾𝗵
۱۴۶
خندید، ولی فقط یککمی.
chocolate
۱۱۴
میتونی حسابی از دست کسی شاکی بشی و در عین حال، از ته قلب دوسِش داشته باشی.»
Mohammad
۱۰۳
آب استخر همیشه گرم بود. مامان میگفت از آفتاب است، اما من احتمال میدادم به خاطر این باشد که مردم یواشکی توی آب دستشویی میکردند!
JULLIETE
۹۳
من خانوادهام را دوست دارم، اما همیشه از دست خانوادهام خسته میشوم.
Ftm.shf
۷۸
آدمها همیشه دوست ندارند حقیقت را بشنوند.
الف ط
۷۵
زندگی همیشه عادلانه نیست.
سان
۶۰
«یه حقیقت جالب جکسون؛ تو نمیتونی امواج صوتی رو ببینی، ولی میتونی از موسیقی لذت ببری.»
hedgehog
۵۷
آدمها همیشه دوست ندارند حقیقت را بشنوند.
آلیس در سرزمین نجایب
۵۷
هیچوقت نمیتوانید کتابی را از روی جلدش قضاوت کنی.
رها
۵۷
گفتم: «جادو اصلاً وجود نداره.»
مامانم گفت: «موسیقی جادوئه.»
بابام گفت: «عشق جادوئه.»
F.Ch
۵۵
حسم، درست مثل لحظهٔ پیش از پریدن توی عمیقترین قسمت استخر بود.
انگار دارید به جایی میروید، هنوز نرسیدهاید؛ اما میدانید که راه برگشتی نیست!
💕Adrien💕
۵۴
اولین باری که خواهر کوچکم را آوردند خانه، یادم میآید، اما یادم نمیآید که میخواستم بهزور بگذارمش توی جعبه و با پست بَرگردانَمش بیمارستان!
مامان و بابام، این ماجرا را با شوقوذوق برای فامیل تعریف میکنند.
حتی مطمئن نیستم چرا دوست خیالیِ من یک گربه بود و سگ یا حتی سوسمار یا یک دایناسور سهکله نبود.
•Nastaran•
۵۳
تا زمانی که همدیگر را داریم، یادگاری به چیزهایی میگویند که زیاد اهمیتی ندارند.
سلام
۴۶
زندگی همینه. دقیقاً وقتی داری برنامههای دیگهای میریزی، برات یه اتفاق دیگه میافته
خورشیدِ تاریک"
۴۳
یک چتر بسته توی دستش داشت. انگار همهاش نگران خیسشدن بود؛
Mohammad
۴۲
زندگی همیشه عادلانه نیست.
𝘱𝘦𝘵𝘪𝘵★𝘱𝘪𝘴𝘴𝘢𝘯𝘭𝘪𝘵
۴۱
مامان گفت: «برادر برای اینه که بهت کمک کنه.» این جملهای از کتاب بود.
رابین گفت: «برادر برای اینه که اذیتت کنه.» که البته این توی کتاب نبود.
من جواب دادم: «خواهر برای اینه که یواشیواش دیوونهت کنه.»
💕Adrien💕
۳۸
رابین یک بچهکوچولو بود؛ پس قاعدتاً آزاردهنده بود. چیزهایی میپرسید مثل: «چی میشه اگه یه سگ با یه پرنده ازدواج کنه؟» یا ۳۰۰۰ بار پشتِ هم شعر عمو زنجیرباف را میخواند یا اسکیتبوردِ من را میدزدید و به جای آمبولانسِ عروسک، ازش استفاده میکرد.
کفشدوزک
۳۷
عذاب وجدان گرفتم که چرا از این کار عذاب وجدانی ندارم!
سکوت
۳۵
«اون شعبدهبازی رو که سال دوم اومد مدرسه، یادت میاد؟»
«اونی که بدجور لنگ میزد؟»
«یادت میاد رفتی پشت سِن و فهمیدی اون چطوری خرگوشا رو ظاهر میکنه، بعدشم به همه گفتی؟»
با پوزخند گفتم: «درست فهمیده بودم.»
«اما جکسون! تو اون جادو رو از بین بُردی. من دوست داشتم فکر کنم اون خرگوشای قشنگِ خاکستری، از توی کلاه شعبدهباز بیرون میان. دوست داشتم باور کنم که اون یه جادوئه.»
آلیس در سرزمین نجایب
۳۳
مامانم یکبار بهم گفت که مشکلات مالی، یواشیواش گریبان آدم را میگیرند. گفت مثل سرماخوردن میمانَد؛ اول فقط گلویت کمی میخارَد، بعد سرت درد میگیرد و شاید هم سُرفه کنی. بعدش یکدفعه میبینی دوروبرِ تختت پُر شده از دستمال کاغذی و ریههایت انگار دارند بالا میآیند.
شاید یکشبه بیخانمان نشویم، اما اوضاع که چنین حسی به من میداد.