
melik
۱۸۱
گاهی وقتها آرزو میکردم ای کاش به جای قدرت راندن ارواح، قادر به دَککردن آدمهای احمق بودم؛ آنوقت دنیا جای خیلی بهتری میشد.
غزل
۱۰۰
من میتوانستم با روحها مواجه شوم اما، زندگی واقعی خیلی ترسناکتر از ارتباط با چندتا روح بود.
نیلوفر🍀
۸۰
هوا به طرز قابل لمسی گرفته بود. برای لحظهای نَفَس در گلویم حبس شد، انگار کسی به آرامی دستهایش را دور گردنم فشار بدهد.
R.ali.H
۶۳
نذار ترس از شکست خرابت کنه. اگه روحت رو براش بذاری، کسی نمیتونه جلوت رو بگیره.»
زهرا
۶۳
گاهی وقتها آرزو میکردم ای کاش به جای قدرت راندن ارواح، قادر به دَککردن آدمهای احمق بودم؛ آنوقت دنیا جای خیلی بهتری میشد.
Hajar
۵۶
با این حال نمیتوانستم یک مسئلهٔ سادهٔ ریاضی را حل کنم یا به شما بگویم یک نوترون چیست؟ (راستش هنوز هم درست نمیدانم) اما میتوانستم در یک هفته دوازده کتاب بخوانم. من عاشق کتابها شده بودم.
کاربر ۵۷۷۷۳۶۶
۳۸
«همهچی روبهراهه؟» این را پرسیدم و بعد دلم خواست خودم را کتک بزنم
کاربر gpmanu
۲۱
گاهی وقتها آرزو میکردم ای کاش به جای قدرت راندن ارواح، قادر به دَککردن آدمهای احمق بودم؛ آنوقت دنیا جای خیلی بهتری میشد
K.P
۱۹
اما این شیطان قدرتمند بود، خیلی قدرتمند. با وجود اینکه اسمش را نمیدانستم، آیا میتوانستم بیرونش کنم؟ تقریباً همهچیزم را از من گرفته بود و نمیتوانستم بگذارم بَرنده شود، نه حالا، نه هیچوقت.
شکوفا
۱۸
خیلی زود سالها گذشتند و من سیزدهساله شدم. با این حال نمیتوانستم یک مسئلهٔ سادهٔ ریاضی را حل کنم یا به شما بگویم یک نوترون چیست؟ (راستش هنوز هم درست نمیدانم) اما میتوانستم در یک هفته دوازده کتاب بخوانم. من عاشق کتابها شده بودم.
کاربر ۶۲۹۵۱۴۰
۱۲
کتابها به من کمک میکردند این تنهایی و بیرفیقی و همینطور چرتوپرت گوییهای عصبی عمویم را راحتتر تحمل کنم
میم بانو
۱۲
گاهی وقتها آرزو میکردم ای کاش به جای قدرت راندن ارواح، قادر به دَککردن آدمهای احمق بودم؛ آنوقت دنیا جای خیلی بهتری میشد.
anooo
۸
» سُقُلمهٔ محکمی با آرَنجش به من زد؛ داشت سعی میکرد باهام شوخی کند و واقعاً در این کار افتضاح بود.
Hajar
۷
نترسیدن بزرگترین اسلحهٔ تو در برابر ماوراءالطبیعه است.
Samaneh.moon
۷
اما چنین شجاعتی نداشتم. من میتوانستم با روحها مواجه شوم اما، زندگی واقعی خیلی ترسناکتر از ارتباط با چندتا روح بود.
R.ali.H
۵
وقتها آرزو میکردم ای کاش به جای قدرت راندن ارواح، قادر به دَککردن آدمهای احمق بودم؛ آنوقت دنیا جای خیلی بهتری میشد.
جادوگر سلطنتی ...
۵
«مواظب باش تو چی سَرَک میکشی...»
جادوگر سلطنتی ...
۵
بیاحساس شده بود و داشت مانند شعلهٔ شمع سوسو میزد.
usofzadeh.ir
۵
گاهی وقتها آرزو میکردم ای کاش به جای قدرت راندن ارواح، قادر به دَککردن آدمهای احمق بودم؛ آنوقت دنیا جای خیلی بهتری میشد.
☆...○●arty🎓☆
۵
نذار ترس از شکست خرابت کنه. اگه روحت رو براش بذاری، کسی نمیتونه جلوت رو بگیره.»
مجهول
۵
من میتوانستم با روحها مواجه شوم اما، زندگی واقعی خیلی ترسناکتر از ارتباط با چندتا روح بود
Dina k.p
۴
یکجورهایی از فشاردادن آن زنگ پشیمانم. ای کاش میدانستم زندگیام قرار است دچار چه اوضاع دیوانهواری بشود. ای کاش میدانستم که دیگر به مدرسه نخواهم رفت، دوستان جدید پیدا نخواهم کرد و دیگر نمیتوانم آنطور که میخواهم زندگی کنم؛ چون از لحظهای که پایم را در آپارتمان نمگرفته، کثیف و بوگندوی عمو مونتی گذاشتم، دیگر مُتِعلق به او و دنیای او شدم.
Hajar
۴
من میتوانستم با روحها مواجه شوم اما، زندگی واقعی خیلی ترسناکتر از ارتباط با چندتا روح بود.
یاس
۴
کتابها به من کمک میکردند این تنهایی و بیرفیقی و همینطور چرتوپرت گوییهای عصبی عمویم را راحتتر تحمل کنم.
کاربر ۵۴۲۶۰۹۰
۴
خیلی زود سالها گذشتند و من سیزدهساله شدم. با این حال نمیتوانستم یک مسئلهٔ سادهٔ ریاضی را حل کنم یا به شما بگویم یک نوترون چیست؟ (راستش هنوز هم درست نمیدانم) اما میتوانستم در یک هفته دوازده کتاب بخوانم. من عاشق کتابها شده بودم.
𝙉𝙞𝙢𝙖
۴
بعضی وقتها هم به کسایی که روی راهپله میشینن تا با گوشیشون بازی کنن کتاب پرت میکنه. اون از تکنولوژی متنفره!»
Gorgi
۴
من میتوانم با مردهها حرف بزنم... نه، اشتباه نخواندید. کاملاً حقیقت دارد.
کاربر ۵۳۲۱۵۸۰
۴
گاهی وقتها آرزو میکردم ای کاش به جای قدرت راندن ارواح، قادر به دَککردن آدمهای احمق بودم؛ آنوقت دنیا جای خیلی بهتری میشد.
𝓣𝓪𝓱𝓸𝓸𝓻𝓪
۳
من میتوانم با مردهها حرف بزنم... نه، اشتباه نخواندید. کاملاً حقیقت دارد.
وقتی نُهساله بودم پدر و مادرم مردند و من به نیویورک فرستاده شدم تا با عمویی که نمیشناختم زندگی کنم. شاید پیش خودتان فکر کنید، پس حداقل یتیم نیستی. اما میدانید، من قبل از این اتفاق حتی عمو مونتی را ندیده بودم و پدرم هم آنقدر رابطهٔ محکمی با او نداشت
Gorgi
۳
تِلوتِلو خوران ایستاد. تور را بالا زد و صورت واقعیاش را آشکار کرد: دختری سیزدهساله بود.
حالا تمام سرنخهایی که به او ختم میشد را درک میکردم؛ مادام هلنا و پدر و مادرم که سعی میکردند به من بگویند واقعاً چه اتفاقی در جریان است... مورگانا و جاناتان سعی نمیکردند به من بگویند کار اکتاویا است. آنها میخواستند بگویند کار کوچکترین خواهری است که در عکس بود، همانی که صورتش را با توری پوشانده بود... یک نقابسیاه. وای خدا! من بعضی وقتها میتوانستم خیلی احمق باشم.
با دندانهایی بههمفشرده گفتم: «جید... چیلدرمس.»