یکجورهایی از فشاردادن آن زنگ پشیمانم. ای کاش میدانستم زندگیام قرار است دچار چه اوضاع دیوانهواری بشود. ای کاش میدانستم که دیگر به مدرسه نخواهم رفت، دوستان جدید پیدا نخواهم کرد و دیگر نمیتوانم آنطور که میخواهم زندگی کنم؛ چون از لحظهای که پایم را در آپارتمان نمگرفته، کثیف و بوگندوی عمو مونتی گذاشتم، دیگر مُتِعلق به او و دنیای او شدم.