
=o
۶
«البته یک چیزی از خودم درمیآوردم! قبلاً هم این کار را کردهام. اغلب این کار را میکنم. میدانی، از ریسکش لذت میبرم. داستان را بدون پایانی مشخص شروع میکنم و وقتی به آخرش رسیدم چیزی سرهم میکنم. بعضی وقتها حتی بهتر از داشتن یک طرح کلی اولیه است.
Dexter
۲
همهچیز از یک شب زمستانی شروع شد، وقتی که اهالی شهر در مهمانخانهٔ اسب سفید جمع شده بودند، برف از سمت کوهها میبارید و باد با بیقراری ناقوسهای برج کلیسا را به حرکت وامیداشت. پنجرهها بخار گرفته بود، بخاری با درخشش میسوخت، پوتسی گربهٔ سیاه پیر جلوی بخاری مشغول چرتزدن بود و هوا پر از بوی خوش سوسیس، ترشی کلم و تنباکو بود. گرِتل دختر کوچولوی پیشخدمت، دختر مهمانخانهدار، با لیوانهای دستهدار کفآلود و بشقابهایی بخارآلود به اینسو و آنسو میدوید.