نوزاد نگاه میکرد بر تمامی دورادورش و آنوقت که مادر به هوش آمد، در چشمان او خیره و لبانش به خنده گشوده شد!
هیچ همچون تازهمتولدان دیگر نمیگریست و نه حتی از سر اتفاق، که حکیمانه میخندید!
صورتش سپید بود و لطیف؛ ابروانش سیاه بود و کمپشت. دهان کوچکش، بیدندان بود و لبانش سرخ و خندان. سیاهی درون چشمانش بیش از آنکه معمول چشم آدمیان است درشت بود و جذاب.
پدر دستان نوزادش را که در سرخی نور آتش اجاق و در ابتدای آن شب خنک بهاری، در هم مشت شده بود، بوسید و بویید و گفت: «فدای خندیدنت بشوم پسر زیبای درشتچشم و خندان، نامت را از پیش انتخاب کرده بودیم... سِپیتمان!»