ازمی به اِما چسبید، میلرزید و گریه میکرد. گفت: «خواهرم کجاست؟ سَم کجاست؟»
اِما گفت: «آروم باش، کوچولو، آروم باش.» و او را در آغوشش تکان میداد. «میخوایم ببریمت بیمارستان. سَم هم بعداً میآد.» البته دروغ بود، و میدیدم که موقع گفتنش قلب اِما شکست. جانِ سالم به در بردن ما و دختر کوچولو دو معجزه در یک شب بود. انتظار معجزهٔ سوم بهنظر زیادهخواهی بود.
اما بعد معجزهٔ سوم، یا چیزی شبیه معجزه، رخ داد: خواهرش پاسخ داد.
از بالا صدایی آمد: «من اینجام، ازمی!»
دختر کوچولو داد زد: «سَم!» و ما همه بالا را نگاه کردیم.
سَم از یکی از تیرهای چوبی سقف آویخته بود. تیر شکسته بود و با زاویهٔ چهلوپنج درجه آویزان بود. سَم نزدیک قسمتِ پایین بود، اما باز هم آنقدر بالا بود که دست هیچکداممان نمیرسید.
اِما گفت: «ولش کن! ما میگیریمت!»
«نمیتونم!»
بعد دقیقتر نگاه کردم و دیدم چرا نمیتوانست، و تقریباً از حال رفتم. به تیر چوبی نیاویخته بود، بلکه از آن آویزان بود. تنش سوراخ شده و به میخ کشیده شده بود. و بااینحال، چشمهایش باز بودند، و هوشیار و نگران رو به ما پلک میزد.