
کتاب بچههای عجیب و غریب یتیمخانهی خانم پرگرین
انتشارات:
انتشارات پریان٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
HeLeN
۲۵
«وقتی کسی راهت نده، در نهایت از در زدن دست میکشی. میفهمی منظورم چیه؟»
Jasmine
۱۷
گاهی بهتر است پشت سرت را نگاه نکنی.
HeLeN
۱۲
در مقابل فداکاریهای بیشمارش، از عزیزانش فقط تمسخر و سوءظن دریافت کرد. گمان کنم برای همین این همه نامه برای اِما و خانم پرگرین نوشته بود. آنها درک میکردند.
Jasmine
۱۱
هفت وادیای که به باور من شبیه مراحل خواندن کتابی بسیار خوب است: طلب (هر داستان جستوجویی اکتشافی است)؛ عشق (هیچ تجربهای همپایهٔ عشق به کتابی عالی نیست)؛ معرفت (طرح داستان و شخصیتها اندکاندک رخ مینمایند)؛ استغنا (کتاب ما را در خود میکشد و از دنیای اطرافمان غافل میشویم)؛ توحید (غرق قصه و با آن یکی میشویم)؛ حیرت (داستانهای خوب همیشه شگفتی و غافلگیری در چنته دارند)... و سرانجام، فنا (پایان، وقتی باید با داستان خداحافظی کنیم و بگذاریم شخصیتها به مسیر خود ادامه دهند بهسوی جایی که نمیتوانیم در پیشان برویم... تا داستان بعدیشان از راه برسد!).
Jasmine
۱۱
همیشه میدانستم که آسمان پر از رمز و راز است ــ اما تا آن لحظه متوجه نشده بودم که چقدر زمین لبریز از رمز و راز است.
HeLeN
۹
هر چیزی اگر از حد بگذرد آدم را خسته و دلزده میکند، مثل خردهریزهای تجملیِ بیخودی که مادرم میخرید و سریع دلش را میزد.
HeLeN
۷
دوستش داشتم، صد البته، اما بیشتر برای اینکه دوست داشتن مامان اجباری است، نه اینکه از آن دست آدمهایی باشد که اگر توی خیابان میدیدمش دارد قدمزنان پایین میآید از او خیلی خوشم بیاید.
HeLeN
۷
از آنجایی که سادهترین نوع دروغ وقتی است که به جای سر هم کردنْ یک چیزهایی را از قلم بیندازی، بهسادگی از عهدهاش برآمدم و قبول شدم.
HeLeN
۷
حقیقت این بود که تا وقتی مرد جوانی شود خانوادهاش بارها از هم پاشیده بود تا جایی که دیگر بلد نبود چطور خانوادهداری کند، یا به خانواده پایبند باشد.
HeLeN
۷
فکر کردم چطور پدر و مادرِ پدربزرگم تا حد مرگ گرسنگی کشیدند. به اجساد تحلیلرفتهشان فکر کردم که خوراک کورههای مردهسوزی شدند چون آدمهایی که نمیشناختند از آنها متنفر بودند. فکر کردم چطور بچههایی که توی این خانه زندگی میکردند سوخته و تکهتکه شده بودند چون خلبانی که اهمیتی نمیداد دکمهای را فشرده بود.
محمد
۴
دوستش داشتم، صد البته، اما بیشتر برای اینکه دوست داشتن مامان اجباری است
HeLeN
۲
پدربزرگم هنوز حسوهوایی جادویی و خارقالعاده داشت. آن همه هراس و دلهره را از سر گذرانده بود، بدترین آدمها را به چشم دیده بود و زندگیاش از اینرو به آنرو شده بود، و از دل آن آدم خوب و شریف و شجاعی بیرون آمده بود که من میشناختم ــ این بود که جادویی و خارقالعاده بود.
HeLeN
۲
نمیدانستم چطور باید تصویر آن سیب پلاسیده را از سرم بیرون کنم. اما طولی نکشید که توانستم. نه اینکه فراموش کرده باشم؛ فقط دیگر آزارم نمیداد. عجیبتر از همه همین بود.
83 FATEMEH❤️
۲
ولی از طرفی، گفتنش راحت است که به پول توجهی نداری آن هم وقتی توی دستوبالت کلی پول داری.
fati2000
۱
دوستش داشتم، صد البته، اما بیشتر برای اینکه دوست داشتن مامان اجباری است، نه اینکه از آن دست آدمهایی باشد که اگر توی خیابان میدیدمش دارد قدمزنان پایین میآید از او خیلی خوشم بیاید.
آسمان
۰
در دوردست بندرگاه کوچکی دیدم که در آن قایقهای ماهیگیری رنگارنگ آرام بالاوپایین میرفتند، و آنطرفتر شهری داخل کاسهٔ سبز زمین جا خوش کرده بود. چهلتکهای از مزارعِ گوسفندنِشان روی تپهها پهن شده و بالا میرفت تا به ستیغ بلندی برسد، جایی که دیواری از ابر مانند سنگری پنبهای قد برافراشته بود.
او و دوستانش
۰
دوستش داشتم، صد البته، اما بیشتر برای اینکه دوست داشتن مامان اجباری است، نه اینکه از آن دست آدمهایی باشد که اگر توی خیابان میدیدمش دارد قدمزنان پایین میآید از او خیلی خوشم بیاید. در هرصورت، پیش نمیآمد؛ پای پیاده رفتن مال بدبختْ بیچارههاست.
Niki
۰
بههرحال، بازگشت به زندگی قدیمیام به همان اندازه غیرممکن بود که بازگشت بچهها به خانهٔ بمبارانشده. درهای قفسمان باز شده بود.
