مادربزرگ
خواب را به چشمهای عروسک برگردان
بگو چکمههای تابهتایم را
کدام زمستان با خود برد
دوباره صندوقچهات را باز کن
دوباره کودکیام را بپوشم
Niyaz.h
تنها
دقیقهای برگرد
و این غمها را روی هم بگذار
شاید اورست به من حسادت کند
Niyaz.h
مادر نگفته بود
بزرگ شدن کار خوبی نیست
غصهها هم با من قد کشیدند
Niyaz.h
وقتی آشتی بود
عشق
شعمدانی آلمانی قرمزی بود
که هر فصل سال گل میداد
وقتی سکوت میکرد
ساعت
وراجترین دایرهٔ دنیا بود
Niyaz.h