جملات زیبای کتاب صداهایی از چرنوبیل | طاقچه
تصویر جلد کتاب صداهایی از چرنوبیلsubscriptionAvailable

کتاب صداهایی از چرنوبیل

تاریخ شفاهی یک فاجعه‌ی اتمی

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۲۵۸ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Sophie
۶۴۱
ناگهان دریافته بودیم که چقدر بی‌پناهیم. این مهم‌ترین احساس آن روزها بود. اقلیتی چند نفری در مورد سرنوشت اکثریتی میلیونی تصمیم می‌گرفتند. و همین‌طور عده‌ای اندک می‌توانستند موجب مرگ همه‌ی ما شوند.
Sophie
۲۱۴
«و ما همه‌چیز رو تحمل کردیم، ما دوام آوردیم...»
نیلوفر🍀
۱۹۵
چیزی ترسناک‌تر از انسان هم وجود داره؟
Mohammad Arabzadeh
۱۴۰
مرگ عادلانه‌ترین چیز تو این دنیاست. هیچکی تا حالا نتونسته از دستش فرار کنه. زمین همه رو می‌گیره؛ مهربون‌ها، ظالم‌ها و گناهکارا رو؛ همه رو. اما غیر از این هیچ عدالتی رو زمین نیست
⚽️ kaka ⚽️
۹۵
چیزی ترسناک‌تر از انسان هم وجود داره؟
Rad
۷۲
فقط یه چیز رو می‌دونم. من دیگه هیچ‌وقت خوشحال نمی‌شم.
Sophie
۶۳
چیزی ترسناک‌تر از انسان هم وجود داره؟
Alireza
۶۰
بچه که بودم یکی از زن‌های همسایه‌ که در طول جنگ پارتیزان بود، برام تعریف کرد که چطور یگان‌شون از محاصره فرار کرده. دختر بچه‌ی یه ماهه‌اش هم باهاش بوده. تعریف می‌کرد چطور از میان باتلاق‌ها می‌گذشتن و آلمانی‌ها هم همه‌جا بوده‌اند. بچه گریه می‌کرده و ممکن بوده باعث لو رفتن کل یگان بشه و آلمانی‌ها جاشون رو پیدا کنند. بنابراین خودش بچه رو خفه کرده! خیلی خونسرد راجع بهش حرف می‌زد؛ انگار نه انگار این اتفاق براش افتاده و اون بچه هم دخترش بوده. الان یادم نمیاد که چرا این ‌رو برای من تعریف کرد؛ چیزی که به‌وضوح یادم مونده، وحشتمه. چیکار کرده بود؟ چطور تونسته بود؟ من فکر می‌کردم کل واحد باید به خطر می‌افتاد؛ باید محاصره رو می‌شکست، به‌خاطر نجات اون طفل معصوم.
کاربر ۵۴۴۴۸۴۰
۵۱
[ گریه می‌کند و مدتی ساکت می‌ماند. ]چیزی ترسناک‌تر از انسان هم وجود داره؟[ باز سکوت ]
Marya Morrevna
۴۵
و حالا ما به چه‌چیز نیاز داریم؟ پاسخ سؤالات‌مان. باید دریابیم که آیا قادریم یک بازنگری اساسی در تمام تاریخ‌مان انجام دهیم؛ همان‌ کاری که آلمان‌ها و ژاپنی‌ها بعد از جنگ کردند؟ آیا به‌قدر کافی شهامت عقلایی برای این کار داریم؟ مردم به‌ندرت در این باره صحبت می‌کنند. آن‌ها فقط به سرمایه و کوپن و چک فکر می‌کنند.
maryam_z
۳۶
«فراموش نکن، ما دشمن داریم. کلی دشمن آن‌سوی اقیانوس در کمین‌مون نشسته‌اند.» و دلیلش هم این است که ما فقط چیزهای خوب داریم و هیچ بدی‌ای هم در کار نیست.
وفا
۳۴
تنها راه نجات پناه‌بردن به شوخی و خوشمزگی بود. کلی جک ساخته بودن.
#
۲۴
چیزی ترسناک‌تر از انسان هم وجود داره؟
afsaneh_&_fatemeh
۲۳
ارتش از این دست‌های پشت پرده باخبر بود و می‌تونست به مردم هشدار بده؛ اما این موضوع رو اکیداً محرمانه نگه داشتن. توی دریاچه‌ها و رودها اردک ماهی‌های بدون سر و دُم وجود دارن؛ یعنی فقط یه بدن می‌بینید که روی آب شناوره. این اتفاق به‌زودی برای انسان‌ها هم می‌افته و بلاروسی‌ها تبدیل به شبه‌انسان می‌شن. حیوونای جنگل همه آلوده به رادیواکتیو هستن و بیمار. با ناراحتی پرسه می‌زنند و چشمای غمگینی دارن. شکارچی‌ها می‌ترسند و دل‌شون هم برای اونا می‌سوزه و دوست ندارن بهشون شلیک کنند، و حیوونا هم دیگه از آدما نمی‌ترسند. گرگا و روباه‌ها میرن به روستاهای اطراف و با بچه‌ها بازی می‌کنند. چرنوبیلی‌ها صاحب بچه‌هایی می‌شن که به‌جای خون، مایع ناشناخته‌ی زردی تو رگ‌هاشونه. بعضی از دانشمندان معتقدن میمون‌ها به‌خاطر زندگی در مجاورت پرتوها هوشمند شدن. بچه‌هایی که در سه چهار نسل آینده به دنیا میان، همه انیشتین می‌شن. این یه آزمایش کیهانیه که داره روی ما انجام می‌شه...
usofzadeh.ir
۲۲
مرگ عادلانه‌ترین چیز تو این دنیاست. هیچکی تا حالا نتونسته از دستش فرار کنه. زمین همه رو می‌گیره؛ مهربون‌ها، ظالم‌ها و گناهکارا رو؛ همه رو. اما غیر از این هیچ عدالتی رو زمین نیست
کاربر ۸۸۴۷۵۲
۱۹
چیزیه که من در چرنوبیل فهمیدم، چیزی رو فهمیدم که واقعاً نمی‌خوام راجع بهش حرف بزنم. به‌عنوان مثال، درباره‌ی این حقیقت که تمام تصورات انسان‌دوستانه‌ی ما نسبی‌اند. در وضعیت‌های دشوار، مردم اون‌طور که در کتاب‌ها خونده‌ای، رفتار نمی‌کنند. برعکس، مردم قهرمان نیستند. ما همه دست‌فروشان آخرالزمانیم، کوچک و بزرگ‌مان
maryam_z
۱۹
یه چیزی هست که می‌خوام بدونی. من از خدا نمی‌ترسم؛ از آدم‌ها می‌ترسم.
maryam_z
۱۸
بله! می‌خوام شهادت بدم: دخترم از قربانیان چرنوبیل بود و اونا می‌خوان که ما همه‌چیز رو فراموش کنیم.
فرشید
۱۷
ناگهان دریافته بودیم که چقدر بی‌پناهیم. این مهم‌ترین احساس آن روزها بود. اقلیتی چند نفری در مورد سرنوشت اکثریتی میلیونی تصمیم می‌گرفتند.
Sophie
۱۶
«بپرس چه آرزویی دارم؟» «چی؟» «آرزوی یه مرگ طبیعی.»
Alireza
۱۵
اگر از شهر خارج می‌شدی، چیزهای عجیبی می‌دیدی! گاوی را سلفون پیچیده بودند، و کنارش یک پیرزن کشاورز ایستاده بود که روی خودش هم سلفون کشیده بود. نمی‌دانستی بخندی یا گریه کنی.
Pooria Mardani
۱۵
خدایا! اگر تو کاری کردی که من دیگه از پسش بر نیام، پس لطفاً کاری کن که دیگه میلی هم بهش نداشته باشم.
Alireza
۱۴
به عقیده‌ی من، ما مواد اولیه آزمایش‌های دانشمندان هستیم؛ برای آزمایشگاهی بین‌المللی. بلاروس ده میلیون نفر جمعیت دارد که دو میلیون آن در زمین‌های آلوده زندگی می‌کنند. اینجا آزمایشگاه پهناور شیطان است.
دانور🌱
۱۴
صبر کن. یه چیزی هست که می‌خوام بدونی. من از خدا نمی‌ترسم؛ از آدم‌ها می‌ترسم.
Sophie
۱۴
اما آن‌ها نگران قدرت‌شان بودند نه مردم. اینجا کشور سلطه و قدرت بود، نه مردم.
Sahand 1999
۱۳
گاهی رادیو رو که روشن می‌کنم، مدام درباره‌ی تشعشعات هشدار می‌دهند و ما رو می‌ترسونند. اما از وقتی این تشعشعات اومدن وضع ما بهتر شده. باور کنید! یک نگاه بیندازید: برامون پرتقال میارن، انواع و اقسام ژامبون و سالامی؛ هرچی بخوای هست.
وفا
۱۳
مردم مقدس و معصوم‌اند، و حکومت جنایتکاره.
usofzadeh.ir
۱۲
انسان با مرگ زندگی می‌کند؛ اما نمی‌فهمد که چیست
گل نرگس
۱۲
پسری به‌دنیا آوردم. آندریا، آندریکا. دوستانم سعی می‌کردند از این کار منصرفم کنند. «تو نمی‌تونی بچه داشته باشی.» و دکترها سعی می‌کردند بترسانندم. «بدنت تحملش رو نداره.» و بعد گفتند: «بچه‌ات یک دست نخواهد داشت؛ دست راست.» تجهیزات‌شان این‌طور نشان می‌داد. «خب که چی؟ بهش یاد می‌دم با دست چپش بنویسه.» اما‌ پسرم در کمال سلامت به‌دنیا آمد. یک پسر زیبا که حالا مدرسه می‌رود و نمره‌های خوب می‌گیرد. بالاخره من هم کسی را دارم
pejmannavi
۱۲
مادربزرگم مجبورمون کرده بود تو زیرزمین بمونیم. خودش هم زانو زده بود و دعا می‌کرد و به ما هم یاد می‌داد. می‌گفت: «دعا کنید، آخر زمونه، این مجازات خدا به‌خاطر گناهامونه.» برادرم شش سالش بود، منم هشت سال. سعی می‌کردیم گناهامون رو به‌یاد بیاریم. اون یه شیشه مربای تمشک رو شکسته بود و منم به مامانم نگفته بودم که پیرهن جدیدم به پرچین گیر کرده و پاره شده بود؛ منم از ترسم تو گنجه قایم کرده بودمش.