بچه که بودم یکی از زنهای همسایه که در طول جنگ پارتیزان بود، برام تعریف کرد که چطور یگانشون از محاصره فرار کرده. دختر بچهی یه ماههاش هم باهاش بوده. تعریف میکرد چطور از میان باتلاقها میگذشتن و آلمانیها هم همهجا بودهاند. بچه گریه میکرده و ممکن بوده باعث لو رفتن کل یگان بشه و آلمانیها جاشون رو پیدا کنند. بنابراین خودش بچه رو خفه کرده! خیلی خونسرد راجع بهش حرف میزد؛ انگار نه انگار این اتفاق براش افتاده و اون بچه هم دخترش بوده. الان یادم نمیاد که چرا این رو برای من تعریف کرد؛ چیزی که بهوضوح یادم مونده، وحشتمه. چیکار کرده بود؟ چطور تونسته بود؟ من فکر میکردم کل واحد باید به خطر میافتاد؛ باید محاصره رو میشکست، بهخاطر نجات اون طفل معصوم.