بری گفت: «خب پس تو باهاش کنار بیا. من دیگه کاری به این کارها ندارم. کابوس بسه. روح بسه. میخوام یه رمان قطور خوب و عاشقانه از کتابخونه بردارم و یه گوشه قایم بشم تا وقتی که ماجرای پرستار جنت تموم شه.»
«تموم شه؟ اینجور ماجراها هیچوقت تموم نمیشن. اینجور ماجراها هرجا بری باهات میان. جایی که اصلاً به فکرت نمیرسه گیرت میندازن. هرچی بیشتر نادیدهش بگیری، بدتر میشه.»
«آره خب، آدم دربارهٔ هر چیزی میتونه این حرف رو بزنه.»
نیل دستبهسینه شد و گفت: «خب پس میدونی که حقیقت داره.»
بری گفت: «حالا هرچی برادرکوچولو.» بعد روی پاشنهٔ پایش چرخید و بهسرعت به طرف خانه قدم برداشت. «دیگه کی میدونه حقیقت چیه؟»