
hasti
۶۳
«کاش فرشتهٔ مهربون یه خط تلفن اضطراری داشت.»
Book worm
۶۱
«کاش آدم میتونست انتخاب کنه توی چه دنیایی زندگی کنه.»
Book worm
۵۴
چی میشد اگه قصهها حقیقت داشتن! یه نفر چوب جادوییش رو تکون میداد و همهچیز به حالت اولش برمیگشت.
Arefeh
۴۳
گاهی وقتا ما اونقدر به چیزایی که نداریم فکر میکنیم که چیزای خوبی که داریم از یادمون میره. اگه تو مجبوری برای چیزی که واسه بقیه آسونه بیشتر تلاش کنی، معنیش این نیست که استعدادهای خاص خودت رو نداری.»
hasti
۴۱
«آره، حتماً! باید تک و تنها ولت میکردم توی کتاب؟ وقتی مامان میاومد خونه، چی بهش میگفتم؟ میگفتم: سلام، مامان. سر کار خوش گذشت؟ الکس افتاد تو یه کتاب. راستی، شام چی بخوریم؟ ولم کن بابا!»
Book worm
۳۵
گاهی وقتا کسلکنندهترین آدما کارهایی میکنن و حرفهایی میزنن که غافلگیر میشید. این رو همیشه یادتون باشه
Book worm
۲۷
«زندگی بی تو معنی نداره. دیگه حاضر نیستم حتی یه لحظه از عمرم رو نگران مرده یا زنده بودن یا کنج زندان پوسیدن تو باشم. توی قلعه فکر کردم مُردی و برای همیشه تو رو از دست دادهم. دیگه نمیخوام همچین حسی سراغم بیاد. حتی اگه لازم باشه پای پیاده دنبالت میآم.»
hasti
۱۹
. من میخوام برم خونه! دلم واسه مامان تنگ شده. دلم واسه دوستام تنگ شده. حتی باید اعتراف کنم که دلم واسه خانم پیترز هم تنگ شده.»
Arefeh
۱۸
از دَرودیوار سیاهچال، فلاکت و بدبختی میبارید. مشعلهایی که به دیوار سنگی محکم شده بودند، نوری ضعیف و لرزان میتاباندند. از جویی که در بالا، دورتادور قصر کشیده شده بود، آبی بدبو و پُر از لجن به درون میچکید. کف سیاهچال، موشهای بزرگی در پی غذا به دنبال هم میدویدند. چنین خرابهای بههیچوجه در شأن یک ملکه نبود.
شب از نیمه گذشته بود و همهجا در سکوت فرو رفته بود، فقط گهگاه صدای کشیدن زنجیری به گوش میرسید.
در سنگینی این سکوت، طنین صدای پایی در سرسرا پیچید. کسی از پلکان مارپیچ پایین آمد و وارد سیاهچال شد. پایین پلهها، زنی ظاهر شد که سرتاپایش در شنل سبزرنگ بلندی پوشیده شده بود. بااحتیاط از جلوی سلولها گذشت و زندانیان داخل هر بند را به جنبوجوش انداخت. با هر قدمی که برمیداشت، سرعتش کندتر و کندتر و ضربان قلبش تُندتر و تُندتر میشد.
زندانیان به ترتیب جرمشان تقسیم شده بودند. هرچه بیشتر در دل سیاهچال پیش میرفت، به زندانیان خطرناکتر و سنگدلتری میرسید. چشمهایش به سلولی در انتهای سرسرا دوخته شده بود که در آن، زندانی خاصی در بند بود و گروه بزرگی از نگهبانان بهطور اختصاصی از او مراقبت میکردند.
کاربر ۹۷۲۹۲۳
۱۳
نگهبان دیگری جلوی در ایستاده بود و دعوتنامهها را جمع میکرد. دلشوره به جان بچهها افتاد. الکس بهآرامی در گوش کانر گفت: «حالا چیکار کنیم؟» کانر گفت: «بسپرش به من! این کلک رو قبلاً توی یه فیلم دیدهم. فقط باید خوب همراهیم کنی.»
نگهبان گفت: «دعوتنامه لطفاً!» کانر گفت: «دعوتنامهمون دست پدر و مادرمونه. همین الان رفتن داخل.» نگهبان با لحنی تحقیرآمیز گفت: «خُب پدر و مادرتون کی هستن؟» کانر فریاد زد: «پدر و مادر ما کی هستن؟ مردک بیمقدار، تو نمیدونی ما کی هستیم؟» صحنهٔ کمدی حضورشان در قصر سیندرلا با این حرکت تکمیل شد! مهمانها و نگهبانان با سردرگمی همدیگر را نگاه میکردند.
الکس گفت: «آروم باش، کانر.» سر از کار او درنمیآورد. کانر ادامه داد: «الکس، این آقا خبر نداره ما کی هستیم. محض اطلاعت عرض کنم که مادر و پدر ما چاههای آرزو رو اختراع کردن. چطور جرئت میکنی به ما بیاحترامی کنی.»
Ar.j
۱۳
آدمای بد تحت شرایط بدِ زندگی به این راه کشیده میشن. هیچکس بدذات به دنیا نمیاد.»
کاربر ۳۷۱۴۶۸۲
۱۱
تو زندگیم یاد گرفتهم اگه آدم چیزایی رو که دوست نداره، بپذیره، کمتر احساس بدبختی میکنه!
sara22
۱۰
هر کاری که بکنی، نمیتونی همه رو از خودت راضی نگه داری. این سختترین درسیه که باید یاد گرفت.
Maryam
۹
«مهم نیست چقدر آسیب دیدین یا چه دردی دارین میکشین، مهم اینه که با این درد چیکار میکنین. شما میتونین سالها گریه کنین، حق هم دارین. اما راه دیگه اینه که از این درد درس بگیرین و باهاش رشد کنین.
☆...○●arty🎓☆
۸
«شیشهای که روحی تنها را در خود حبس کرده، تا آخرین ضربهٔ ناقوس نیمهشب،
شمشیری از اعماق عمیقترین دریاها، برای کشتن مرد جوان برازنده،
سبدی از پوستهٔ تنهٔ درخت که با هراس از میان پارسهای جنونآمیز و آروارههای درنده گریخته،
تاج سنگی مشترک آرمیده در اعماق کنام درندگان،
سوزنی که زیبایی ظاهر و باطن شاهزادهخانم زیبا را بههم دوخته،
طرهٔ پُرپیچ بر طناب طلایی که روزگاری تنها امید رهایی بود،
جواهرات درخشانی که بعد از نجات مردهٔ دروغین بیش از پیش میارزند،
اشکهای پری تنهایی که نه جادویی بود و نه خوشحال.»
Maryam
۸
«به نظر من درسی که ما از این ماجرا میگیریم اینه که آدمای بد تحت شرایط بدِ زندگی به این راه کشیده میشن. هیچکس بدذات به دنیا نمیاد
Cilli
۸
دنیایی در جریان بود که با دنیایی که در آن زندگی میکرد زمین تا آسمان فرق داشت. دنیایی که با سیاست و تکنولوژی خراب نشده بود. دنیایی که در آن برای آدمهای خوب اتفاقهای خوب میافتاد. دنیایی که با تمام وجود دلش میخواست سهمی از آن داشته باشد.
Arefeh
۷
مشعلهایی که به دیوار سنگی محکم شده بودند، نوری ضعیف و لرزان میتاباندند. از جویی که در بالا، دورتادور قصر کشیده شده بود، آبی بدبو و پُر از لجن به درون میچکید. کف سیاهچال، موشهای بزرگی در پی غذا به دنبال هم میدویدند. چنین خرابهای بههیچوجه در شأن یک ملکه نبود.
شب از نیمه گذشته بود و همهجا در سکوت فرو رفته بود، فقط گهگاه صدای کشیدن زنجیری به گوش میرسید.
در سنگینی این سکوت، طنین صدای پایی در سرسرا پیچید. کسی از پلکان مارپیچ پایین آمد و وارد سیاهچال شد. پایین پلهها، زنی ظاهر شد که سرتاپایش در شنل سبزرنگ بلندی پوشیده شده بود. بااحتیاط از جلوی سلولها گذشت و زندانیان داخل هر بند را به جنبوجوش انداخت. با هر قدمی که برمیداشت، سرعتش کندتر و کندتر و ضربان قلبش تُندتر و تُندتر میشد.
زندانیان به ترتیب جرمشان تقسیم شده بودند. هرچه بیشتر در دل سیاهچال پیش میرفت، به زندانیان خطرناکتر و سنگدلتری میرسید. چشمهایش به سلولی در انتهای سرسرا دوخته شده بود که در آن، زندانی خاصی در بند بود و گروه بزرگی از نگهبانان بهطور اختصاصی از او مراقبت میکردند.
hasti
۷
الکس سقلمهای به کانر زد: «بهتره دنبالش بریم.»
کانر در گوشش گفت: «خل شدی؟ من که پام رو تو خونهٔ این قورباغهٔ گنده نمیذارم.»
Maryam
۶
خانه! قشنگترین کلمهٔ دنیا!
hasti
۵
شاهزادهخانمی که هنوز اسم ندارد، دعوت
hasti
۵
شنلقرمزی مثل شنلش سرخ شد
hasti
۵
. در خیالاتش مرگ وقتی به سراغش میآمد که او در قلعهاش آرام خوابیده و جک و ده دوازدهتا از بچههایشان بالای سرش حاضرند.
Book worm
۵
«روزی روزگاری... اینا جادوییترین کلمات دنیا هستن، دروازهٔ ورود به بهترین قصههایی که تابهحال گفته شده. وقتی این کلمات رو میشنویم، بیاختیار به دنبالشون کشیده میشیم. اونا ما رو به دنیایی میبرن که همه رو در خودش میپذیره و توش هیچ غیرممکنی وجود نداره. موشها به آدم تبدیل میشن و خدمتکارها شاهزاده از آب درمیان. از خوندن داستانها درسهای ارزشمندی میگیریم.»
hasti
۵
ملکه گفت: «مردم همیشه چیزی رو که دوست دارن بهجای حقیقت میپذیرن. نفرت، تهمت و ترس آسونتر از درک و فهمه. هیچکس دنبال حقیقت نیست. همه میخوان خودشون رو سرگرم کنن.»
S.R
۵
«کاش فرشتهٔ مهربون یه خط تلفن اضطراری داشت.»
فانتاسماگوری♡•♡
۵
وقتی همهٔ مردم تصمیمی میگیرن، کسی نمیتونه نظرشون رو عوض کنه
hasti
۴
بکن. بیای بگی: سلام بچهها، تا حالا بهتون گفته بودم که من از یه بُعد دیگهای از دنیا اومدهم؟
hasti
۴
یعنی باید آنقدر آن بالا میماند تا موهایش بهاندازهٔ موهای راپونزل بلند شود و تا آن زمان هیچ بنیبشری را نمیدید؟
hasti
۴
از این به بعد برای دیدن الکس باید با مادرش به آسایشگاه روانی برود. در خیال، خواهرش را در لباس سفید تیمارستان دید و خودش را تصور کرد که با او شوخی میکند و سربهسرش میگذارد.